بسمه تعالی
عنوان تحقیق:
زندگینامه وآثار شاعران زن معاصر: پروین اعتصامی وفروغ فرخزاد
نام استاد : جناب آقای دکتر بزرگ نژاد
پژ وهشگر: لیلا پورحسین باقری
دانشجوی کارشناسی ارشد رشته مطالعات زنان دانشگاه آزاد واحد رودهن
رخشنده اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی از شاعران بسیار نامی معاصر در روز 25 اسفند سال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر دانشمند و سخندان خود(یوسف اعتصام الملک) که با انتشار کتاب (تربیت نسوان) اعتقاد و آگاهی خود را به لزوم تربیت دختران نشان داده بود، به رشد پرداخت.
در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی قرار گرفت و از محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می آمدند بهره ها یافت و همواره آنان را از قریحه سرشار و استعداد خارق العاده خویش دچار حیرت می ساخت. در هشت سالگی به شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب خارجی (فرنگی- ترکی و عربی) ترجمه می کرد طبع آزمائی می نمود و به پرورش ذوق می پرداخت.
در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی درسن 18 سالگی، دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره می شد با موفقیت به پایان برد. او درتمام دوران تحصیلی یکی از شاگردان ممتاز مدرسه بود. مطالعات اودرزمینه زبان انگلیسی آن قدر پیگیر بود که می توانست کتابها وداستانهای مختلفی رابه زبان اصلی بخواندبا آنکه گفته شده پروین دختری کم رووخجالتی بوده استبه آزادی زنان از دل وجان اعتقاد داشته و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان» زن و تاریخ »ایراد کرد.
دراین سخنرانی ازوضع نامناسب اجتماعی، بی سوادی وبی خبری زنان ایران حرف زد.پروین درقسمتی ازاعلامیه زن وتاریخ گفته است :داروی بیماری مزمن شرق منحصر به تعلیم وتربیت است، تعلیم وتربیت حقیقی که شامل زن ومرد باشد وتمام طبقات را ازخوان گسترده معروف مستفیذ نماید.
همچنین در این خطابه از ظلم مرد به شریک زندگی خویش که سهیم غم و شادی اوست سخن می گفت.درباره راه چاره آن نیز گفته است :پیداست برای مرمت خرابی های گذشته ،اصلاح معایب حالیه وتمهیدسعادت آینده، مشکلاتی درپیش است. ایرانی باید ضعف وملالت را ازخود دورکرده، تندوچالاک این پرتگاه راعبورکند. .خانم میس شولر، رئیس مدرسه امریکایی دختران،درمجلس تذکره ای که روز 26 اردیبهشت 1320به مناسبت درگذشت پروین اعتصامی درعمارت دبیرستان برگزار نمودند خطابه ای خواند که قسمتی ازآن بیان می گردد: کسی که بخواهد درباره پروین سخن گفته وراجع به قدر وارزش او اظهارعقیده کند خود بایستی شاعر باشد ومن شاعرنیستم. لکن این امتیازراداشته ام که هنگام تحصیل پروین درمدرسه اناثیه آمریکایی ونیز درمدتی که پروین پس از فراغت ازتحصیل درآنجا تدرسی می نمود، ریاست آن مدرسه راعهده دار بودم.
پروین، اگر چه در همان اوان تحصیل در مدرسه آمریکایی نیز معلومات فراوان داشت، اما تواضع ذاتیش به حدی بود که به فرا گرفتن مطلب و موضوع تازه ای که در دسترس خود می یافت شوق وافر اظهار می نمود. پروین اصولاً به همه امورعالم اظهارعلاقه می کردوسعی داشت برهمه چیز واقف گردد.ازصفات برجسته این دختر هنرمند، چیزی که بیش ازهمه جلب توجه می کرد صداقت وصراحت او بود.هرگز نزد کسی بیش ازآنچه واقعاً اورادوست می داشت دعوی دوستی نمی نمودوهیچگاه خویشتن را صاحب افکاروعقایدی که نداشت قلمدادنمی کرد.
خانم سرور مهکامه محصص از دوستان نزدیک پروین که گویا بیش از دوازده سال با هم مراوده و مکاتبه داشتند او را پاک طینت، پاک عقیده، پاک دامن، خوشخو، خوشرفتار، نسبت به دوستان مهربان ودرمقام دوستی متواضع و در طریق حقیقت و محبت پایدار توصیف می کند. او چنانکه شیوه اغلب عقلاست، کمترسخن می گفت وبیشتر فکر می کرد.
پروین در تمام سفرهایی که با پدرش در داخل و خارج ایران می نمود شرکت می کرد و با سیر و سیاحت به گسترش دید و اطلاعات و کسب تجارب تازه می پرداخت.
معمولاً رسم براین است که دولت، دانشمندان وبزرگان علم وادب راطی برگزاری مراسمی خاص، مورد ستایش واحترام قرارمی دهد.درچنین مراسمی وزیر یامقامی بالاتر،مدالی راکه نشانه سپاس، احترام وقدردانی دولت ازخدمات علمی وفرهنگی فرد مورد نظر است، به او اهدامی کند، وزارت فرهنگ درسال 1315 مدال درجه سه لیاقت رابه پروین اهدا کرد ولی او این مدال راقبول نکرد.
این شاعر آزاده، پیشنهادرضاخان راکه ازاو برای ورود به درباروتدریس به ملکه وولیعهد وقت دعوت کرده بود را با بلند نظری نپذیرفت و مدال وزارت معارف ایران را رد کرد.روحیه واعتقادات او به گونه ای بود که به خود اجازه نمی داد درچنین مکانهایی حاضر شود.
پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت. شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است
همگامی این دو طبع مخالف نمی توانست دیری بپاید و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت.
با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود. مگر این سه بیت:
ای گل تو زجمعیت گلزار چه دیدی؟ جز سرزنش وبدسری خارچه دبدی؟
ای لعل دل افروز، تو بااین همه پرتو جز مشتری سفله به بازار چه دیدی
رفتی به چمن، لیک قفس گشت نصیبت غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی؟
بعد از آن واقعه تأثیرانگیز پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن اشعار ناب خود نیز ادامه می داد. تا اینکه دست اجل او را در 34 سالگی از جامعه ادبی گرفت در حالی که بعد از آن سالها می توانست عالی ترین پدیده های ذوقی و فکری انسانی را به ادبیات پارسی ارمغان نماید. بهرحال در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی بخاک سپردند.
در تهران و ولایات، ادبا و شعرا از زن و مرد اشعار و مقالاتی در جراید نشر و مجالس یادبودی برای او برپا کردند. در سال 1314 چاپ اول دیوان پروین اعتصامی، شاعره توانای ایران، به همت پدر ادیب و گرانمایه اش انتشار یافت و دنیای فارسی زبان از ظهور بلبل داستانسرای دیگری در گلزار پر طراوت و صفای ادب فارسی آگاهی یافت و از غنچه معطر ذوق و طبع او محفوظ شد.
ویژگی سخن
او در قصایدش پیرو سبک متقدمین بویژه ناصرخسرو است و اشعارش بیشتر شامل مضامین اخلاقی و عرفانی می باشد. پروین موضوعات حکمتی و اخلاقی را با چنان زبان ساده و شیوایی بیان می دارد که خواننده را از هر طبقه تحت تاثیر قرار می دهد. او در قدرت کلام و چیره دستی بر صنایع و آداب سخنوری همپایه ی گویندگان نامدار قرار داشته و در این میان به مناظره توجه خاص دارد .
و این شیوهء را که شیوهء شاعران شمال و غرب ایران بود احیاء می نماید. پروین تحت تاثیر سعدی و حافظ بوده و اشعارش ترکیبی است از دو سبک خراسانی و سبک عراقی .
چاپ اول دیوان که آراسته به دیباچه پر مغز شاعر و استاد سخن شناس ملک الشعرای بهار و حاوی نتیجه بررسی و تحقیق او در تعیین ارزش ادبی و ویژگیهای سخن پروین بود شامل بیش از یکصد و پنجاه قصیده و مثنوی در زمان شاعر و با قطعه ای در مقدمه از خود او تنظیم شده بود. پروین با اعتقاد راسخ به تأثیر پدر بزرگوارش در پرورش طبعش، دیوان خود را به او تقدیم می کند .
پروین برای سنگ مزار خود نیز قطعه اندوهباری سروده که هم اکنون بر لوح نماینده مرقدش حک شده است.
این قطعه را برای سنگ مزار خود سروده است:
اینکه خاک سیهش بالین است اختر چرخ ادب چروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد چون بدین نقطه رسید مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آنکس که در این محنت گاه خاطری را سبب تسکین است
قریحه سرشار و استعداد خارق العاده پروین در شعر همواره موجب حیرت فضلا و دانشمندانی بود که با پدرش معاشرت داشتند، به همین جهت برخی بر این گمان بودند که آن اشعار از او نیست.
پروین اعتصامی بی تردید بزرگترین شاعر زن ایرانی است که در طول تاریخ ادبیات پارسی ظهور نموده است. اشعار وی پیش از آنکه بصورت دیوان منتشر شود در مجلد دوم مجله بهار که به قلم پدرش مرحوم یوسف اعتصام الملک انتشار می یافت چاپ می شد (1302 ـ 1300 خورشیدی) دیوان اشعار پروین اعتصامی که شامل 6500 بیت از قصیده و مثنوی و قطعه است تاکنون چندین بار به چاپ رسیده است.
مقدمه دیوان به قلم شادروان استاد محمد تقی ملک الشعرای بهار است که پیرامون سبک اشعار پروین و ویژگیهای اشعار او نوشته است. درقسمتی ازنوشته بهارآمده است: درایران که کان سخن وفرهنگ است، گرشاعرانی ازجنس مرد پیداشده اند که مایه این حیرتند جای تعجب نیست. اماتاکنون شاعری ازجنس زن که دارای این قریحه واستعداد باشد وباین توانایی وطی مقدمات تتبع وتحقیق، اشعاری چنین نغز ونیکو بسراید، ازنوادر محسوب وجای بسی تعجب وشایسته هزاران تمجید وتحسین است.
عبدالحسین زرین کوب درباره شیوه شاعری پروین اعتصامی معتقد بود: نشان اصالت در شیوه شاعری او پیداست. تنوع قالب ها و مضمون های ماخوذ از حیات هر روزی و شیوه مناظره پردازی بین اشیای بی جان، مختصات عمده شعر او را رنگ تازه ای می دهد و این همه در کلام او از جوش فکر و از تازگی و اصالت راستین حاکی است
شعر پروین شیوا، ساده و دلنشین است. مضمونهای متنوع پروین مانندباغ پرگیاهی است که به راستی روح را نوازش می دهد. اخلاق و همه تعابیر و مفاهیم زیبا و عادلانه آن چون ستاره ای تابناک بر دیوان پروین می درخشد چنانکه استاد بهار در مورد اشعار وی می فرمایند در پروین در قصاید خود پس از بیانات حکیمانه و عارفانه روح انسان را به سوی سعی و عمل امید، حیات، اغتنام وقت، کسب کمال، همت، اقدام نیکبختی و فضیلت سوق می دهد. سرانجام آنکه او دیوان خوبی و پاکی است .
پروین اعتصامی، شاعره نامدار معاصر ایران از گویندگان قدر اول زبان فارسی است که با تواناترین گویندگان مرد ، برابری کرده و به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقت را از آنان ربوده است. در جامعه ما با همه اهتمام و نظام فکری اسلام به تعلیم و تربیت عموم و لازم شمردن پرورش فکری و تقویت استعدادهای زن و مرد، باز برای جنس زن به علت نظام مرد سالاری امکان تحصیل و پرورش تواناییهای ذوق کم بوده و روی همین اصل تعداد گویندگان و علماء زن ایران در برابر خیل عظیم مردان که در این راه گام نهاده اند؛ ناچیز می نماید و پروین در این حد خود منحصر به فرد است.
رمز توفیق این ارزشمند زن فرهنگ و ادب فارسی، علاوه بر استعداد ذاتی؛ معجزه تربیت و توجه پدر نامور اوست که علیرغم محرومیت زن ایرانی از امکانات تحصیل و فقدان مدارس دخترانه، خود به تربیت او همت گماشت و دختر با استعداد و با سرمایه معنوی خود را به مقامی که در خورد او بود رسانید.
پدر پروین میرزا یوسف اعتصامی (اعتصام الملک) پسر میرزا ایراهیم خان مستوفی ملقب به اعتصام الملک از اهالی آشتیان بود که در جوانی به سمت استیفای آذربایجان به تبریز رفت و تا پایان عمر در همان شهر زیست.
یوسف اعتصام الملک در 1291 هـ.ق در تبریز به دنیا آمد. ادب عرب و فقه و اصول و منطق و کلام و حکمت قدیم و زبانهای ترکی و فرانسه را در تبریز آموخت و در لغت عرب احاطه کامل یافت. هنوز بیست سال از عمرش نرفته بود که کتاب (قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب) را که رساله ای بود در شرح یکصد مقام از مقامات محمود بن عمر الزمخشری در نصایح و حکم و مواعظ و مکارم اخلاق به زبان عربی نوشت که بزودی جزء کتابهای درسی مصریان قرار گرفت. چندی بعد کتاب (ثورة الهند یا المراة الصابره) او نیز مورد تحسین ادبای ساحل نیل قرار گرفت .
کتاب (تربیت نسوان) او که ترجمه (تحریر المراة) قاسم امین مصری بود به سال 1318 هـ.ق انتشار یافت که در آن روزگار تعصب عام و بیخبری عموم از اهمیت پرورش بانوان در جامعه ایرانی رخ می نمود.
اعتصام الملک از پیشقدمان راستین تجدد ادبی در ایران و به حق از پیشوایان تحول نثر فارسی است. چه او با ترجمه شاهکارهای نویسندگان بزرگ جهان، در پرورش استعدادهای جوانان، نقش بسزا داشت.
او علاوه بر ترجمه بیش از 17 جلد کتاب در بهار 1328 هـ.ق مجموعه ادبی نفیس و پرارزشی بنام (بهار) منتشر کرد که طی انتشار 24 شماره در دو نوبت توانست مطالب سودمند علمی- ادبی- اخلاقی- تاریخی- اقتصادی و فنون متنوع را به روشی نیکو و روشی مطلوب عرضه کند.
چند نمونه ازشعرپروین
نهال آرزو این شعررا پروین برای جشن فارغ التحصلی سروده است
ای نهال آرزو،خوش زیکه بارآورده ای غنچه بی بادصبا، گل بی بهار آورده ای
باغبانان تورا،امسال سال خرمی است زین همایون میوه، کزهرشاخسارآورده ای
شاخ وبرگ نیکنامی، بیخ وبارت سعی وعلم این هنرها،جمله ازآموزگارآورده ای
خرم آنکو وقت حاصل ارمغانی ازتو برد برگ دولت، زادهستی، توش کارآورده ای
غنچه ای زین شاخه، مارازیب دست ودامن است همتی ، ای خواهران تافرصت کوشیدن است
پستی نسوان ایران، جمله ازبی دانشی است مرد یازن، برتری ورتبت ازدانستن است
زین چراغ معرفت کاموز اندردست ما شاهراه سعی واقلیم سعادت، روشن است
به که هردختر بداند قدرعلم آموختن تانگوید کس، پسرهشیار ودخترکودن است
زن زتحصیل هنرشد شهره درهرکشوری برنکرد از ما کسی زین خواب بیدردی سری
ازچه نسوان ازحقوق خویشتن بی بهره اند نام این قوم از چه، دورافتاده ازهردفتری
دامن مادر نخست آموزگار کودک است طفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری
باچنین درماندگی ازماه وپروین بگذریم گر که مارا باشد ازفضل وادب، بال وپری
این شعر را درتعزیت پدرش سروده است
پدر آن تیشه که که برخاک توزد دست اجل تیشه ای بودکه شد باعث ویرانی من
یوسف نام نهادن و به گرگت دادند مرگ، گرگ توشد، ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی ودرخاک شدی خاک ، زندان تو گشت، ای مه زندانی من
ازندانستن من، دزد قضاآگه بود چوترارابرد، بخندید به نادانی من
آن که درزیرزمین، دادسروسامانت کاش میخوردغم بی سروسامانی من
بسرخاک تو رفتم، خط پاکش خواندم آه ازاین خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی وروز مراتیره تراز شب کردی بی تو درظلمتم، ای دیده نورانی من
بی تو اشک وغم وحسرت همه مهمان منند قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحه روی زانظار، نهان می دارم تانخوانند براین صفحه پریشانی من
دهر بسیارچومن سربگریبان دیده است چه تفاوت کندش، سربه گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی ودیگر نخوری غم تنهایی ومهجوری وحیرانی من
گل وریحان کدامین چمنت بنمودند که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهرپاک تو می دانستم زچه مفقود شدی، ای گهرکانی من
من که آب تو زسرچشمه دل می دادم آب ورنگت چه شد، ای لاله نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد که دگر گوش نداری به نواخوانی من
گنج خود خواندیم ورفتی وبگذاشتیم ای عجب، بعد تو باکیست نگهبانی من
توانا وناتوان
دردست بانوئی، به نخی گفت سوزنی کای هرزه گرد بی سروبی پا چه می کنی
مامی رویم تاکه بدوزیم پاره ای هرجا که می رسیم، توباما چه می کنی
خندید نخ که ماهمه جا باتو همرهیم بنگر بروز تجربه تنها چه میکنی
هرپارگی بهمت من می شوددرست پنهان چنین حکایت پیدا چه می کنی
درراه خویشنت، اثر پای ماببین مارازخط خویش، مجزا چه می کنی
تو پای بند ظاهر کارخودی وبس پرسندت ارزمقصد ومعنی، چه می کنی
گریکشبی زچشم توخودرانهان کنیم چون روز روشن است که فرداچه می کنی
جایی که هست سوزن وآماده نیست نخ با این گزاف ولاف، درآنجا چه می کنی
خودبین چنان شدی که ندیدی مرابه چشم پیش هزاردیده بینا چه می کنی
پندار، من ضعیفم وناچیز وناتوان بی اتحاد من، توتوانا چه می کنی
پروین، در آیینه عاطفه و احساس می بینیم که پروین «خود و جهان خود را» در سایه انتخاب «الگویی» به حق چه نیکو شناخته است.
حال، گاه آنست که ما به شناخت صحیحی از زندگی عاطفی و عمل ها و عکس العمل های احساسی این «اختر چرخ ادب» دست یابیم. برای این کشف، هیچکس رساتر از پروین با ما صحبت نخواهد کرد. و کسی بدرستی شخص او بما نخواهد گفت دقایق عمرش را با کدام حزن و شادی و ساعات زندگی اش را در کدام یأس و امید سپری کرده است.
اشارتها و صراحتهای پروین در جلوه گاه فضای قطعه ای که در تعزیت پدر سروده یقیناً رساتر از سخن هر شاهد و غایبی، معرف میزان عاطفه و احساس اوست.
همانگونه که خواهیم دید این قطعه شعر روشنگر نکات بسیاری از زوایای عاطفه و احساس شاعر است و پروین عاشق، آنچنان درخشان در ساختار این قطعه نمایان گشته که این شائبه را که وی جز اندیشه و تفکر چیزی را در شعر عرضه نداشته کاملاً بی رنگ می سازد. تصویر عاشقانه ای که شاعر در این قطعه از خویش ترسیم نموده بی نیاز از هر تفسیری معرف کمیت و کیفیت اعتقاد پروین به (عشق) است.
و چنانچه عشق را در تعریف، اوج عاطفه و احساس نسبت به دیگری بدانیم در این قطعه پروین را با بازتابی شفاف در اوج عشق می بینیم به گونه ای که هرگز به خود اجازه نخواهیم داد این بعد عظیم در وجود وی را چون بعضی از منقدان انکار نماییم.
پدر آن تیشه که برخاک تو زد دست اجل تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من
یوسف نام نهادند و به گرگت دادند مرگ، گرگ تو شد ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی خاک، زندان تو شد ای مه زندانی من
از ندانستن من دزد قضا اگه بود چون ترا برد بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین داد سرو سامانت کاش می خورد غم بی سر و سامانی من
به سر خاک تو رفتم خط پاکش خواندم آن از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روزمرا تیره تر از شب کردی بی تو در ظلمتم ای دیده نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند قدمی رنجه کن از مهر به مهمانی من
صفحه روی ز انظار نهان می دارم تا نخوانند بر این صفحه پریشانی من
دهر ، بسیار چومن سر بگریبان دیده است چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند که شکستی قفس ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو می دانستم ز چه مفقود شدی ای گهر کانی من
من که آب تو ز سر چشمه دل می دادم آب و رنگت چه شد ای لاله نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم چه فتاد که دگر گوش ندادی به نواخوانی من
گنج خود خواندی ام و رفتی و بگذاشتی ام ای عجب بعد تو با کیست نگهبانی من
و اگر خوب گوش بسپاریم از زمینه های درونی و بافت باطنی اشعار پروین یکسره آواز عشق منتشر شده است لیکن نه از نوع جسمانی و اضلاع تن، بلکه حجم شعرش از آنگونه عشق آکنده است که بهر چیز رنگی حقیقی و ماورائی می بخشد عشقی که در نمود هنری با استناد به اشعار بالا طرحی نافذ از عصاره پاکیهاست و جان را محیط زایش نیکی ها و مقیم شکفتن شعورها می کند عشقی که عاشق را از سوز و گدازهای زبون و زنانه بدور می دارد. و عشق – با چنین چهره ای- راستی را که از مختصات بارز شعر پروین است. عشقی نه از سر تجمل و تفنن و نهایتاً مدفون در گور یک خاطره بلکه به مثابه یک حربه لازم برای جوشش های انسانی و جنبش های ایمانی.
مخاطبان پروین
استبداد با خصلت همیشگی و کورکورانه اش بر سر راه خلق دام گسترده و مردم ، با درد و دربه دری در کام بیدادگر این نهنگ جویده و هضم می شوند و پروین که شاعر مردم است در چنین زمانه ای با رشادت و بیباکی قصه ها از غصه فقر و محرومیت کارگران، دهقانان، یتیمان ، پیرزنان و اقشار ضعیف که توده ای عظیم را متشکلند بازگو می کند.
عشق به مردم یا به تعبیر پروین «رنجبران» و اشتیاق به نجات و عروج اینان در پناه مساواتی «ایمانی- انسانی» اساس دیوان پروین را تشکیل داده است «مردم» در دیوان وی آنگونه فزاینده و فراگیر مدنظر و مورد خطابند که قاطعانه می توان نوشت در ژرفای ادبیات این مرز و بوم هرگز شاعری اینسانشان باور نداشته است.
بازتاب ادبیات ما نشانگر آنست که هرکجا شعر از مردم بریده است مردم از شعر بریده اند.
اقبال بی وقفه مردم از دیوان این شاعر و چاپهای متعدد و مکرر از آن ، لیلی جز مردمی بودن اثرش را نمی شناسد اثری که عمیقاً مردمی ترین شعرهای تاریخ اخیر ایران است. پروین همساز با زمان و
سازگار با خصلت های ملی و قومی و خصوصیات فرهنگی و مذهبی مردمش شاید تنها اعری ست که شعرش هرگز با مردم قطع رابطه نداشته و با آنها زندگی کرده و به مردم جوهره زندگی را دستمایه داده است و در عین حال که شعرش عامی و فرودست نیست قشر عوام و مکتب ندیده این سرزمین را نیز صمیمانه با خود همگام و همراه دارد.
نیم نگاهی به شعری با عنوان «اشک یتیم» ما را با شاعری سلحشوری و غیور مواجه می سازد که به سهولت قادر است در لحظه ای از تمامی جنگ افزار خویش جهت شکست و تحقیر دشمن بهره گیرد و در دورانی آکنده از اختناق ، تمام حرفش را بی هیچ کاستی، در پوشش حکایت و تمثیل به مخاطب و مخاطبان خویش انتقال دهد.
به مخاطبی چون شاه یا «گرگ با گله آشنا» و مخاطبانی همچون پارسای زمین خواره، و کجرو نصیحت ناپذیر:
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر فرق پادشاست
آن یک واب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سالهاست که با گله آشناس
آن پارسا که ده خردو ملک، رهزن است آن پادشا که مال رعیت خورد، گداست
بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین به کجروان سخن از راستی چه سود کو آنچنان دلی که نرنجد ز حرف راست؟
پروین حتی آنجا که بنا به ملاحظاتی ناگزیر از چکیده گویی و غیر مستقیم سرائی گشته، باز همچنان محکم تر از سیاسی سرایان همعصرش همچون عشقی و فرخی پا به میدان نهاده، شقوق و شعب شعری وی به ویژه زبان سمبولیک شاعر، این اجازه را بدو بخشیده است که بی آنکه در مظان اتهام و دستگیری، یا احیاناً ترور واقع شود به طنز و جد اخطارهایی را که لازمه نگهداشت و پیشبرد اسلامیت و انسانیت در عصر اوست به آشنا و بیگانه تذکار نماید. و درین طراز شعرش عریان ترین اشعار سیاسی بعد از مشروطه می نماید. همچنانکه زندگی اش در عین انزوا و حاشیه نشینی برهنه ترین و برنده ترین زندگیهای شاعران سیاسی هم نسل اوست.
رد کردن دعوت شاه جهت خدمت فرهنگی در دربار (آموزش به ملکه) و عدم پذیرش مدال افتخار وزارت معارف نمونه ای بسیار روشن و بارز از مبارزه مستقیم پروین با رئیس دستگاه حاکمه و طرحی برجسته از شجاعت و بلند طبعی این زن ظلم ستیز و آزاده می باشد خصوصیاتی مافوق توان یک زن که با تکیه بر آنها پروین دیروز، امروز و فردا نیز ماندگار و پایاست.
ویژگی هایی که به شاعر مدد می دهد تا در اوج اختناق اینگونه صریح و مطمئن، یوزپلنگ، و یا به تعبیر پروین «گربه حیله ساز» استبداد سیاه را مقتدرانه مخاطب ساخته بشلاق افشا و رسوایی بگیرد:
ز حیله بر در موشی نشست گربه و گفت که چند دشمنی از بهر حرص و آز کنیم
بیا که رایت صلح و صفا برافرازیم به راه سعی و عمل، فکر برگ و ساز کنیم
بیا که حرص دل و آز دیده را بکشیم وجود، فارغ از اندیشه و نیاز کنیم
بسی به خانه نشستیم و دامن آلودیم بیا رویم سوی مسجد و نماز کنیم
بگفت، کارشناسان به ما بسی خندند اگر که گوش به پند تو حیله ساز کنیم
ز توشه ای که تو تعیین کنی، چه بهره بریم به خلوتی که تو شاهدی چه راز کنیم
رعایت از تو ندیدیم، تا شویم ایمن نوازشی نشنیدیم، تا که ناز کنیم
خود، آگهی که چه کردی بما دگر مپسند که ما اشاره بدان زخم جانگداز کنیم
بلای راه تو بس دیده ایم، به که دگر نه قصه ای ز نشیب و نه از فراز کنیم
خلاف معرفت و عقل ره چرا سپریم بروی دشمن خود در چگونه باز کنیم
حدیث روشن ظلم شما و ذلت ما حقیقت است ، چرا صحبت مجاز کنیم
خطاب پروین تنها به موجودی به نام انسان خلاصه نمی شود بلکه دایره خطاب وی مرکزش واقع در دایره هستی است و حیطه شعر او گستره مواجی ست که در آن هیچ چیز و هیچ کس بی صدا و ایستا نیست و هنر غیر قابل انکار پروین سخن گفتن و تکلم نمودن از زبان بیشتر عناصر هستی است. در دیوان این زن هیچ موجودی ساکت و بی نیاز نیست. جماد، نبات، حیوان، انسان ... همه – هر چه در پیرامون و چشم انداز اوست هدفدار و جهت مند به مکالمه مشغولند.
عدس با ماش، و گنج با درویش هم صحبتند.
طوطی با جغد ، و بلبل با گل مشغول مغازله است.
سیر با پیاز، و مور با فیل سخن می گوید.
پایه با دیوار، و موش با درخت حرف می زند.
تیر با کمان، و سوزن با نخ در محاوره است.
چکش با الماس، و قطره خون با قطراتی دیگر در گفتگوست.
محتسب با مست، و دزد با قاضی در مباحثه است.
و تمام این خطاب ها در تمامی مناظرات او به گونه ای طنز و جد و به شکل سمبل و صریح پخش و منتشر است و با وجود این نمونه هاست که دیوان پروین را می توان تشبیه به جنگلی سبز نمود که از چهار سو به مرزهای صدا منتهی می شود و به این لحاظ و بر این اعتبار شاید در ادب پارسی هیچ مشابه دیگری نداشته باشد.و حقا نیز چنین است. چرا که شعر این «اختر چرخ ادب» شعری ست که حرفش، کلمه اش، مصرعش، بیتش، لال نیست و یکپارچه صدا، و با تمام قامت فریاد است. فریاد از درد، فریاد از فقر، فریاد از فساد، فریاد از استبداد، فریاد از هر چه غیر انسانی و غیر ایمانی است! و وجود عنصر حقیقی و معنوی «خطاب» در شعر پروین، از کلامش حرزی عظیم پدید آورده که محافظ کجرویها و انحرافات کوچک و بزرگ «مخاطبان» اوست. این خطاب ها مجموعه یکی از درخشانترین ره آوردهای فرهنگ بشری است که به هیچ روی خطی از سخافت و ابتذال و نقطه ای از ژاژخائی
و هرزه درائی در آن نمی یابیم و یقیناً نپیوستن به آن، گسستن از زلال ترین آیینه ی خطاب است که صیقل از فرهنگ و هنر کشوری باستانی و مسلمان دارد.
منظومه مضمون های شعر پروین
شعر باید آیینه مکان، و تجسم عصر و زمان شاعر باشد و شاعر، جانبدار حقیقتی باشد که انسانیت در سایه آن می تواند به نهایت انسانی خویش (به خدا) ملحق شود! و چنانچه از چنین تاثیر گذاری تهی ماند باید بر این تردید شد که چنان اثری شایسته نام شعر هست یاخیر. و بدین اعتبار پروین را می توان از زمره شاعرترین گویندگان شعر در جهان دانست.
قلمرو زمانی پروین، روزهای آغازین غلبه ماشین و صنعت بر اخلاق و معنویات است. آغاز روزگاری ست که خطر حذف اعتقادات مذهبی از جامعه به دست استعمار نوین بسیار ملموس و حس شدنی است. و او که در مدرسه آمریکائیهای تهران یعنی در مقر تلاقی فرهنگ غرب و شرق به تحصیل اشتغال دارد و از نزدیک شاهد فروپاشی انسان غربی به دست تکنولوژی منهای اخلاق است به دلیل میراثی غنی از دامنه دارترین فرهنگ های بشری، و به جهت تعالیم خانوادگی، نبوغی
سرشار، حساسیت های واقعی شاعرانه، و لطافت های فکری زنانه بیش از هر شاعر معاصرش نگران سرایت میکربی به نام استعمار نوین می باشد.
لذا با سعی وافر و تلاشی توانفرسا بر آنست که با حفظ و حراست و انتقال میراث فرهنگی و مفاخر و مآثر سرزمینش و اشاعه مجدد آن از طریق شعر، جوانان متزلزل و متمایل به تمدن غرب را با ارزشهای اصیل موروثی آشناتر سازد و نهایتاً گرایشهای منحرف را نسبت به فرهنگ تحمیلی و وارداتی از میان ببرد.در چنان آشوبی، پروین می کوشد تا از شعرش نقطه های عطف و اتکاء برای جامعه ای مهیا سازد که قهراً به دلیل ظهور ماشین و جاذبه های تکنولوژی فراموش نمودن ارزشهای بارز ایمانی وسوسه اش می کنند.
.... و چنین است انگیزه خروشخوانی های بی امان شاعر!
پروین در جهانی شعر می گوید که از آن خود اوست و او با آن کاملاً آشناست در جهان حقایق شفاف اما دور از دسترس! پس بی هیچ وامگیری و صحه گذاری از فرم و فکر بیگانگان همچنان بر ارزشهای سنتی و مذهبی هنر تأکید می کند تا هنر خود را در قالب و محتوا پلی قرار دهد جهت
رسیدن و رساندن انسان به جهانی که مالامال از حقایقی ست شفاف اما دور از دسترس! شعر وی قبل
از آنکه حاصل احساس صرف باشد نتیجه تعقل و تدبری ست که از بیم آن رهزنان غیرت و شرف
انسانی خواب راحت به خود نمی بیند. کوشش پروین در تصویر کردن وضع واقعی اجتماعی خود که
انباشته از فقر و درد، و فساد و بی عدالتی است برای رنجاندن، به غم کشاندن و به انزوا راندن ما نیست بلکه پروین سعی بلیغ بر آن دارد که با نشان دادن چنین تصاویر، ما را با زیباییهایی که در عمق و آن سوی زدودن چنین عناصر نامطلوب از اجتماع هست تحریک و مشتاق نماید.
او با ترغیب به همزیستی مسالمت آمیز ، انسان را از خودپسندی ها و خویشتخواهی ها، از کینه ورزیها و کدورت ها برحذر می دارد و اطمینان می دهد که در چنین افقی ست که نهال جانها رشد می کند و آینه دلها جلا می گیرد.
او با شقاوت به هر شکل و به هر دلیل مخالف است و طنین بشر دوستی و دعوت مساعدت و مهرورزی که لازمه آرامش اجتماع بشری است از تمام مضامین و مفاهیم شعرش بگوش می رسد و لزوم همدردی و تعاون در تمام ابیاتش بچشم می آید.
پروین نابرابریهای وحشتناک اجتماع را می شناخت و سیاهی آنها را لمس می کرد. در مصیبتهای
آوار گشته بر وجود مردم غوطه ور می گشت تا مگر غریقی را نجات بخشد چرا که خوب می دانست در تیره روزیهای اجتماعی، قضا و قدر مسئول نیست و تنها عامل موثر، حکومت زر و زور است. قصیده پنجاه و سه بیتی (صاعقه ما ستم اغنیاست) گواهی صادق بر تصویری روشن از این باور پروین
است و براساس چنین باوری ست که در قطعه چهارده بیتی «ای رنجبر» بر خلاف طینت و طبیعت آرام خود با خشمی منفجر کننده خلق مظلوم و رنج کشیده را به فرو پاشیدن نظام استعمار نوین بهر وسیله ی ممکن فرا می خواند:
تا به کی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر ریختن از بهر نان از چهره آب ای رنجبر
زینهمه خواری که بینی ز آفتاب و خاک و باد چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی چند می ترسی زهر خان و جناب ای رنجبر
جمله آنان راکه چون زالومکندت خون بریز وندر آن خون دست و پایی کن خضاب ای رنجبر
منظومه مضامین شعر پروین جهانی ترین مدرک ما بر علیه غول فرهنگ تحمیلی در این سرزمین است سندی است تا تخریب مدارهای اجتماعی، و اغتشاش و هرج و مرجی را که استعمار نوین در آن برهه از زمان در کشورمان حاکمیت بخشیده بود خوب و خوبتر بشناسیم.
اوراق دیوان پروین به نوعی تکرار مثنوی شصت و سه بیتی «لطف حق» است که مایه از زندگانی حضرت موسی و فرعون را دارد. شاعر با ارائه ی این مدرک، مردم را صریحاً بشارت به ویرانی محیط تضادهای موذی و آزارگر می دهد و ایشان را تشویق و تحریک به مبارزه در برابر فرعون جدید
(استعمار نوین) می نماید و خطرات خودباختگی و بردگی فکری را فریاد نموده مردم را به نگهداشت فرهنگ متعالی اسلام فرا می خواند. به نگهداشت فرهنگ «علم و عرفان»علم از آن گونه که زمین را آباد کنند.
و عرفان از آن سان که فرشتگانشان یاد کنند.
علمی که خرد ، حامی اوست
عرفانی که دور از های و هوست.
علم و عرفانی که او خود محصول آنست و ذره ای مبتنی بر سلوک متصوفانه و خانقاهی و بدعت پذیریهائی از این دست نیست که ارتفاع بلیغ اندیشه اش فراتر از آنست تا عرفان را چیزی جز «معاشقه با شریعت» بداند. در ابیات زیرین به شگفت زائیهای حاصل این «معاشقه» نظاره کنیم و به عظمت حضور یک زن در خطیرترین خطه ها- خطه ی عرفان صمیمانه سلام و درود نثار کنیم. و ثنا
خوان روح تابناکی شویم که بدلیل «معاشقه با شریعت» پایه کلامش را از خاک به منزلت آیات آسمانی نزدیک می کند.
نهان شد از گلی سپید که ما سپید جامه و از هر گنه مبرائیم
جواب داد که ما نیز چنین تو بی گنهیم چرا که جز نفسی در چمن نمیپائیم
بما زمانه چنان فرصتی نبخشوده است که از غرور، دل پاک را ببالائیم
قضا، نیامده ما را زباغ خواهد برد نه میرویم بسودای خود، نه میآئیم
بخود نظاره کنیم ار بچشم خودبینی چگونه لاف توانیم زد که بینائیم
چو غنچه و گل دوشینه صبحدم فرسود من و تو جای شگفت است گر نفرسائیم
بگرد ما گل زرد و سپید بسیارند گمان مبر که بگلشن، من و تو تنهائیم
هزار بوته و برگ ار نهان کند ما را بچشم خیره گلچین دهر پیدائیم
بدین شکفتگی امروز چند غره شویم چو روشن است که پژمردگان فردائیم
درین زمانه، فزودن برای کاستن است فلک بکاهدمان هر چه ما بیفزائیم
خوش است باده رنگین جام عمر، ولیک مجال نیست که پیمانه ای بپمائیم
ز طیب صبحدم آن به که توشه برگیریم که آگه است که تا صبح دیگر اینجائیم
فضای باغ، تماشا گه جمال حق است من و تو نیز در آن، از پی تماشائیم
چه فرق گرتوز یک رنگ و ما زیک فامیم تمام، دختر صنع خدای یکتائیم
پروین، و طراز تکنیکی شعر او
در دیوان پروین ما با سه منظر و یا سه روند و رویکرد شعری روبرو هستیم. در منظر اول قصائد وی را مشاهده می کنیم که تماماً در سبک خراسانی و دارای خصوصیتهای کامل این سبک می باشد. تنها با این تفاوت چشمگیر که از تعزل و تشبیب و تعارف و مداحی که لازمه شروع و پایان این نوع قصیده سرائی ست در سروده های وی بیتی حتی نمی بینیم.
در منظر دوم به قطعات جایگزین گشته در دیوان می رسیم که با اوزان مختلف و مضامین گوناگون بگفته ی منقدین همعصرش روح دیوان پروین محسوب می شود.
و سرانجام، منظر سوم اشعار پروین مثنویهای شاعر است که نیمی از آن به سبک عراقی و بقیه با
رنگ و بویی تازه تر که حاصل تحول مثنوی سرایی در روزگار اوست تعبیرات و ترکیباتی نوین و نیکو را همراه با خود دارد. کار پروین در بهره گیری از اسلوب جدید مثنوی سرایی بیشتر به نوعی تفنن و طبع آزمایی می ماند که تأثیر مستقیم دهخدا و بهار در آنها معلوم و مشهود است.
سخن از چند غزل معدود در دیوان پروین، رتبه ای را بر مقام ادبی وی افزون و از آن کاهش نخواهد داد. و غزلیات پروین، همان قطعات کم نظیر و شگفتی آور اوست و او هرگز خصوصیات شاعری غزل پرداز را ادا و عرضه ننموده است. اگرچه غزل زیر با نمونه بهترین غزل غزلسرایان همعصرش همسنگی دارد:
هر که با پاکدلان صبح و مسائی دارد دلش از پرتو اسرار صفایی دارد
زهد با نیت پاک است نه با جامه پاک ای بس آلوده که پاکیزه ردایی دارد
شمع خندید بهر بزم از آن معنی سوخت خنده بیچاره ندانست که جایی دارد
سوی بتخانه مرو ، پند برهمن مشنو بت پرستی مکن این ملک خدایی دارد
هیزم سوخته شمع ره منزل نشود باید افروخت چراغی ، که ضیایی دارد
گرگ نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب بره ، دوراز رمه و عزم چرایی دارد
مور، هرگز به در قصر سلیمان نرود تا که در لانه خود، برگ و نوایی دارد
گهر وقت بدین خیرگی از دست مده آخر این عمر گرانمایه بهایی دارد
فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود وقت رستن هوس نشو و نمایی دارد
صرف باطل نکند عمر گرامی پروین آنکه چون پیر خرد راهنمایی دارد
اوج کار پروین از نظر تکامل تکنیکی کلام، در مناظره سرایی های وی هویداست. آنچنانکه می توان گفت این شاعره موجب تجدید حیات این سبک صعب و مهجور شعری در قرن ماست.
عناصر مناظره در شعر پروین آن گونه حقیقی و ملموسند و شاعر این نوع شعر را آنطور صمیمی و روان شروع کرده بپایان می برد که خواننده گمان می برد سبکی جدید در شعب شعر پارسی موجودیت یافته و وی شاهد آنست.
اگر برانگیختن شگفتی یکی از خصائص وجود زیبایی در هنر باشد، بدین معنی شعر پروین را می باید یکی از زیباترین نمونه های هنر شعر دانست چرا که در دیوانش تقریباً شعری رانمی خوانی که در نهایت به پله های بهت و شگفتی نرسی. و این بستگی تام به «طرز تکنیک» او دارد.
تکنیکی خاص و ویژه که در آن ، فرم، کاملاً در خدمت محتواست. و بی هیچ شک سرعت تسری پیام پروین به خواننده بر محور این ویژگی می چرخد.
در تنفسگاه طبیعی این مناظرات ما همچنانکه با شاعر رهسپاریم شاهد شکوفائی تدریجی ابیات زیرین
هستیم و در انتها در هاله ای از تحسین، بی اختیار با خود زمزمه می کنیم چه شعر شگفتی! و براستی که مطالعه مناظرات پروین برای هر آنکه سر سوزن ذوقی را داراست مطالعه ای غیرقابل اجتناب است.
مناظره های مست و هوشیار، خاک و باد، سیر و پیاز، مور و مار، دیده و دل، کرباس و الماس، چشم و مژگان ، دام و دانه، کوه و کاه، گوهر و سنگ، و ... در دیوان پروین چون ردیف درختهایی همجنس در دو سوی جاده اند که به کوهی قد برافراشته اما دعوت کننده و فتح پذیر می رسند. این مناظرات که برخی از آنها سلاست شعرهای ایرج و روانی اشعار عشقی را تداعی می کنند یکپارچه تجلیگاه نبرد نور و ظلمت، خیر و شر، راستی و کژی، ایمان و کفر، توحید و شرک، فقر و ثروت، پاکی و پلیدی، حقیقت و مجاز، دانش و جهل و عصمت و عصیانند همگی دارای آنچنان ساختار تابناک، و معماری عظیمند که از بدو پیدایش، بسیار از کسان را حیرت زده در ورطه این باور غلط
انداخته اند که سراینده چنین اشعار مردی است استخواندار، نه آنکه بانویی خانه دار.
جواب پروین در دو بیت زیر اشاره به قضاوت باطل چنین افرادی ست:
از غبار فکر باطل پاک باید داشت دل تا بداند دیو کاین آیینه جای گردنیست
مرد پندارند پروین را چو برخی اهل فضل این معما گفته نیکوتر که پروین مرد نیست
پروین شاعر تمثیلها و حکایتهاست و این امر خود به خود منتهی به انتخاب قالب های قصیده و مثنوی از سوی وی می گردد. انتخابی که شعرای زن کمتر بدان دست زده و جز به اکراه سراغ آن نرفته اند.
شعر شاعران زن در زبان پارسی، غالباً در قالب غزل، دو بیتی یا چهار پاره سروده شده و این انتخاب، رابطه ای تنگاتنگ با طبع ایشان را دارد که طبعی ست ملالت پذیر از هر آنچه دیر دست یافتنی ست. و در میان قالبهای باستانی، قصیده و مثنوی گردنه هائی صعب العبورند و رطبهائی بر اوج نحیل! و پروین، تنها حلقه استثناء در این زنجیره است. اکثر قصائد و مثنویهای وی بیش از چهل بیت را اختصاص به خود داده اند و در این ارتباط موارد بسیاری است که مهندسی یک شعر با بیش از پنجاه بیت صورت پذیرفته. با چنین سعه و انشراح مردانه که پروین در سرایش از خود بروز می دهد جا دارد تا این احساس را در ما برانگیزد که الفاظ و ترکیبات برای جا بازکردن در استخوانبندی
شعرش و جاودان شدن در ادبیات فارسی بر هم سبقت می گیرند و در مسابقه ای حیرت آفرین پیروز و مظفر در مقام خویش تکیه می زنند.
قالبهای شعر پروین به هیچ روی قالب شعری احساساتی و رمانتیک نیست و به همین دلیل واژه هایش هرگز بما دروغ نمی گویند
و در فکر اغوا و فریب ما نیستند صداقت های فریادگر واژه های او دل را در نسیمی آرام و پگاهی شستشو می دهند و در همانحال به طرزی اعجاب آور به ما ابلاغ پیام و اندیشه می کنند.
این قالبها آنچنان پولادین و پر نیروست که می توان بر این پیشداوری نشست که گذشت اعصار و ادوار نیز هرگز خدشه ای را بدان راه نخواهند داد و به گونه ای معتبر و معصومند که در معماری آن به هیچ وجه نمی توان از آلودگیها و آزمندیهای زمینی داد سخن داد و از آنها جایگاهی جهت شکوه های شخصی و وسوسه های جسمانی به وجود آورد.
پروین ذاتاً تماشاگر و مشاهده کننده است و آنچه را می بیند و هرچه را احساس می کند بی هیچ دخالت با تخیل شخصی، همچون هنرمندی حقیقی بیان می کند و در چنین راستایی، به سرشت پاک و فطرت نیک خود به واقع وفادار می ماند. وی اگرچه به دلیل آشنایی با زبانهای اروپایی و تحصیل در مدرسه امریکاییها با تحولات ادبی آن سامان نا آشنا نیست لیکن از نحوه کارهای مانده از وی می توان به درستی دریافت که سبکها و قالبهای کلاسیک شعر فارسی را جهت تسری و انتشار کامل افکار خود مکفی و کارآ می دانسته ، که در غیر این صورت می بایست با نهضت ادبی جدید که همزمان با پروین، نیما بنیان گذار آن می شد همگامی می نمود.
بی اعتنایی و یا صحیح تر- بی التفاتی پروین به نوآوریهای نیما، شاعر همعصرش چه بسا ریشه در اعتقاد عمیقش نسبت به کار خویش را داشته است. اگر نیما کوشیده است تا شعر کهن فارسی را که درقرون اخیر دچار نوعی رکود و تلواسه گشته بود با تغییر عروض و تحول موضوع دوباره با شعر پیشرفته جهان پیوند زند- کار پروین نیز به صورتی تداعی گر کار نیماست. یعنی نجات زبان شعر پارسی از منجلاب تکرار و تشابه و پیشگیری از فرسودگی آن از طریق هر چه قدرتمندتر سرودن قالبهای سنتی! با این تفاوت که توفیق پروین موفقیتی متکی به شخص او لیکن پیروزی نیما منوط به نسل پیروان پس از اوست. چرا که پهنه ی ادبیات فارسی پروینی دیگر پس از او به خود ندید تا با توان و عظمت وی راهش را استمرار بخشد اما امتداد دهندگان راه نیما با علاقه و اصراری که مایه کشف هر چیز نوست شعر نو را همچنان به سرنوشتهای نو می خوانند. با این همه شخصیت مستقل ومنحصر شاعری چون پروین از ورای فرم و صورت و محتوا و مفهوم اشعارش آنچنان جلوه گر است که سهم ابداع و ابتکار وی را در هیچ شعری از اشعارش نمی توان نادیده گرفت.
آنچه امروز در سبک و روش شعری، از پروین به یادگار مانده بشارتگر این نکته است که چنانچه این زن قسمت افزون تری از سرمایه عمر می داشت زبان وی در مسیر تکامل و استقلال به جریانی غیر تقلیدی از بیگانگان می انجامید که قادر بود ظرفیتهای جدید و لازم را جهت اعتلای مجدد، به شعر فارسی هدیه کند.
شعر پروین به دلیل آنکه تقریباً از عنصر تخیل عاری ست بیشترین تکیه را بر صنایع بدیعی و موسیقی
عروضی دارد. در دیوان وی کمتر از چشمه های تصویری می نوشیم و همچنان ما غواص اقیانوس توصیف های طبیعی هستیم که از عقلی عظیم و بی آرام بر ما می جوشد و این جوشش در زیباییهای آشکار ونهان آنچنان غافلگیر کننده و مستی زاست که در ذهن ما فرضیه لزوم تخیل را بعنوان رکن اساسی در شعر، ناخواسته مطرود و مردود می کند.اگر این گفته شاعری فرانسوی را بپذیریم که «شعر سخنی است که می رقصد» در دیوان پروین این رقص است که سخن می گوید! رقصی متین و مجلل که اصوات مختلف کلمات و چند گونگی معنای آنها باربد و نکیسای آنند. و شعر پروین به همین جهت از هر گونه آشفتگی زبان و ناهمگونی سبک بدور است و ارزشهای بیانی وی حتی ذوقهای مشکل پسند را خرم و خرسند می سازد.نردبام رفیعی را که پروین از هر بیت خود به بشریت هدیت نموده بی دریغ جلوه های زیبایی را در فرم و مفهوم توجیه و تفسیر می کنند.
کنار هم نشستن کلمات ساده و روزمره در شعرش چنان جهان تازه ای را پدید می آورد که انگار قبل
از وی هیچ شاعری به کشف آن نائل نگشته است و اینست که در وجود پروین، هر لحظه بزرگترین شاعران این آب و خاک را سلام می گوییم.و اگرچه شعرش سایه نشین زبان پیشینیان شعر پارسی ست لیکن از آنچنان لبریختگی جوهر شاعرانه بهره ور است و آن سان پیراسته و بری از تعقیدات لفظی و ترکیبات مبهم و معماوار می باشد که مقایسه میان کار او و شاعرانی که سبک و اسلوب آنان را به اوج برده کاری ناهنجار و عبث می نماید. ترجمه پذیر بودن اشعار پروین و تقریباً غیرقابل ترجمه بودن اشعار شعرایی که بر وی تاثیر داشته اند پاسخ روشن بر این مدعاست.ساده ترین کلمات برای پروین ابزار بیان اندیشه های فلسفی، اخلاقی، اجتماعی و سیاسی اوست و کثرت نماد و سمبل در شعرش به دلیل احاطه وی در استفاده از لغات بسیار ساده ایست که او قادر است در شعر خویش ابعادی جدید بر آنها بیفزاید. گاه از یک کلمه در شعرش آوازهایی به گوش می رسد که از نواختن مجموعه چند ساز هم دلنوازتر است و عجیب اینکه کلمات مورد استفاده از طرف وی در برهه زندگی شاعر تقریباً مهجور مانده و کمتر شاعر همعصر وی خود را در استفاده از آنها مجاز دانسته است در حقیقت دایره واژگانی وی دایره ای نیمه منسوخ بوده که اینک با مهارت ها و نبوغ زنی شاعر دوباره در ادبیات، دارای حیات و هستی و شناسنامه ای نوین می گردد.
جلوه های گوناگون واژه های واحد در شعر او بستگی تام به نگرش او به هویت زندگی را دارد.
در واقع کلمه در شعر پروین زنده است و زندگی می بخشد و هر کلمه اشاره ای ست مستقیم به
چند مفهوم – و انعکاس چند مفهوم است در یک واژه! که پروین در ساخت و بافت شعرش، توسط
آنها رابطه ای سالم و منطقی با ما برقرار می کند.شاید فروغ این «خاتون شعر خوب» که اوج و قله ای بکر در ادبیات نوین ایران می باشد و اهم اشعارش به لحاظ «ساختار فیاض» و به اعتبار «جوهره پیام» توحیدی ترین اشعار چند دهه اخیر است با رویت کلمات محاوره ای و غیر شعری پروین، همچون عدس، پیاز، دکه ، لوبیا، سیر و .... که استادانه در هر سه قسم کارش جا انداخته و عجین کرده است این جسارت را یافت تا به واژه هائی مانند سیگار، جارو، چرخ خیاطی، زنبیل و ... اجازه ورود به ساحت شعرش را دهد.پروین در اکثر اشعارش مادر است و تنها شاعری ست که کودکان – دختر و پسر- سهم شاخصی درشعر وی دارند. هر چند وی هرگز کودکی نداشت لیکن مواجهه این زن با واژه ها و کلمات، حتی برخوردی عاطفی و مادرانه است. آنگونه که احساس می شود هر کلمه را پس از چندین بار نوازش مادرانه در بستر حریروار شعر خویش به لالائی سپرده است. از همین روی زبانش با تمام استواری و استحکام از نرمی و لطافتی خاص بهره ور است. و این خصیصه همچنان در شش هزار و پانصد بیتی که از وی به یادگار مانده مشهود و محفوظ می باشد.
.دیوان پروین، به رنگی حاد شبیه کتابی عتیق و مقدس است که برای ما جلوه های مجرد اما ملموس نیاز به رستگاری را تاویل می کند. و پروین می کوشد تا در سایه اختلاط و آمیزش بار فکری و عاطفی کلمات، طعم روحانیت و لذت جستجوی نیک بختی ها گمشده انسان را به ما القاء کند.
منابع
1- اعتصامی، ابوالفتح1353،مجموعه مقالات وقطعات اشعارکه به مناسبت درگذشت واولین سال وفات پروین نوشته وسروده شده است،انتشارات علی فردین.
2- صاعدی، عبدالعظیم،1373،اخترچرخ ادب پروین اعتصامی ،انتشارات نشر روایت
3- فرشادمهر،ناهید،1385،زندگینامه شاعران نامی ایران،انتشارات،محمد (ص).
4- غایب زاده، عباس، 1362 ، نگرشی بر اشعارپروین اعتصامی، انتشارات سروش.
5- نمینی، حسین،1362 جاودانه پروین اعتصامی وبرگزیده آثارش،انتشارات فرزان.
فروغ فرخزاد در 15 دي ماه 1313 در تهران در محله ي اميريه کوچه ي خادم آزاد متولد شد, مادرش توران وزيري تبار( با نام شناسنامه اي بتول ) و پدرش سرهنگ محمدفرخزاد بود. فرزند سوم خانواده بود با خواهران و برادراني به نامهاي پوراندخت ، اميرمسعود ، فريدون ، گلوريا ، مهرداد و مهران . پدر به دليل روحيه نظامي كه داشت ازهمان آغاز فرزندان خود را به گونهاي متفاوت تربيت ميكرد و سعي داشت آنها را با سختي آشنا كند,
فروغ در سالهاي 1325 پس از پايان دوره ابتدايي دردبيرستان خاور ثبت نام ميكند و در اين سالها به سرودن شعر روي ميآورد.
اما فروغ, شعرهاي اين دوره را كه بيشتر در قالب غزل سروده شدهاند, هيچگاه جايي منتشر نميكند . او در سال 1328 وارد هنرستان بانوان كمالالملك ميشود و نقاشي و خياطي را زير نظر استاد پيتر كاتوزيان وبهجت صدر ميآموزد. در شهريور ماه 1329 در حالي كه شانزده سال بيش ندارد با پرويزشاپور كه پانزده سال از او بزرگتر است و نوه خاله مادري فروغ است علي رغم تمام مخالفتهاي خانواده ازدواج ميكند.
آنهابراي زندگي مشترك اهواز رابر ميگزيند و به آنجا نقل مكان ميكند. در سال 1331 همزمان با انتشار اولين مجموعه شعر فروغ اسير تنها فرزندانشان كاميار متولدمي شود وسپس ازآن حس زنانگي به شكلي خاص درفروغ ميشكند. اما شادي تولدكودك ديري نميپايد واختلافات خانوادگي بالاميگيرد. در فاصله سالهاي 1332 اشعار فروغ در نشريات آن روز همچون روشنفكراميدايران وسخن منتشر ميشود و بازتاب گستردهاي در سطح جامعه روشنفكري آن روزها دارد.
فروغ در سال 1334 از پرويز شاپور جدا شده و نگهداري كامي نيز به پدر سپرده ميشود. ديري نميپايد كه فروغ سر خورده و افسرده چمدان به دست به خانه پدري باز ميگردد و پدرش نيز كه مخالف كارهاي او و انتشار اشعارش بودهاست او را چمدان به دست ازخانه بيرون ميكند. فروغ به دعوت"طوسي حايري" كه زماني همسر احمد شاملو بود به خانه او ميرود. مدتي را در خانه او ميگذارند تا جايي براي خود دست و پاكند. درهمين سال مجموعه شعراسير به چاپ دوم ميرسدكه عمدتا اشعاراين مجموعه چهار پاره منظوم يا قطعه بودند.در سال 1335 كه احمد شاملو"عروسي خون"لوركا را ترجمه كرده و قرار بود اين نمايشنامه به روي صحنه برود, شاملو از فروغ دعوت ميكند كه به همراه اعضا اين گروه "طوسي حايري" , "لبعت والا" و چند نفر ديگر به ايفاي نقش بپردازد. آنها شروع به تمرين ميكنند اما به دلايل مالي و مشكلات شخصي بازيگران اين تئاتر روي صحنه نميرود.
در سال 1335 فروع مجموعه شعر"ديوار" را كه شامل 25 قطعه شعر منظوم است منتشر ميكند و پس از آن به ايتاليا و آلمان سفر ميكند در سال 1336به تهران باز ميگردد و به ناچار اتاقي اجاره ميكند. در همين سالها دو داستان به نامهاي"بيتفاوت"و"كابوس" را در مجله "فردوسي"منتشر ميكند. در سال 1337 عصيان را كه شامل 17 قطع شعر منظوم بودمنتشر ميكند. همزمان با ابراهيم گلستان آشنا ميشودوبه عنوان منشي در "گلستان فيلم" مشغول به كار ميشود. در سال 1338 فروغ به همراه صمد پوركمالي با هزينه "گلستان فيلم" به انگلستان , هلند و آلمان براي كارهاي صدابرداري و تعمير دستگاههاي فيلمبرداري ميرودامااين سفررانيمه كاره رهاميكند و به تهران باز ميگردد.
در سال 1338 فروغ در تهيه و بازي فيلمي از مراسم خواستگاري در ايران كه بنا به سفارش موسسه فيلم ملي كانادا توسط ابراهيم گلستان ساخته شد ايفاي نقش ميكند.
در فاصله اين سالها فروغ همراه با ابراهيم گلستان در عرصه فيلمسازي مشغول است و يك فيلم تبليغاتي يك دقيقهاي براي صفحه نيازمنديهاي روزنامه كيهان و يك فيلم كوتاه تبليغاتي براي كارخانه روغن پارس ميسازد.
در سال 1340 سفر كوتاهي به انگلستان ميكند. در اين سال دست به خودكشي ميزند كه اين خودكشي ناكام ميماند. در همان سال ديوار به چاپ دوم ميرسد. در همين سال فروغ در نمايشنامهاي به نام" كسب و كار ميسيز وارن اثربرنارد شاو به كار گرداني سركيسيان بازي ميكنداما پس از مدتها تمرين اين نمايش بنا به مشكلات جانبي به روي صحنه نميرود. در سال 1341 در اولين فيلم بلند ابراهيم گلستان به نام دریا به عنوان نقش اول بازي ميكند؛ همزمان با بازي در اين فيلم شعرهايش در آرش منتشر ميشوند.
در سال 1341 فروغ براي ساختن فيلم اين خانه سياه است به جذام خانه بابا باغي ميرود و همزمان با آن شعربه علي گفت مادرش روزي را ميسرايد و باهمكاري شاهين سركيسيان نمايشنامه ژان مقدس اثربرنارد شاو را به فارسي باز ميگرداند. در بهمن ماه همين سال اين خانه سياه است دركانون فيلم به نمايش ميآيد كه بازتاب زيادي در مطبوعات آن روز دارد.
درسال1342 در دو سكانس فيلم خشت و آينه به كار گرداني ابراهيم گلستان به ايفاي نقش ميپردازد و در اين سال براي بازي درنمايشنامه شش شخصيت درجست و جوي نويسنده لوئيجي پراندلو به كار گرداني پري صابري دعوت ميشود, اين نمايش در انجمن فرهنگي ايران و ايتاليا اجرا ميشود.
در زمستان سال 1342 اي مرز پرگُهر را در آرش منتشر ميكند. در اواخر زمستان همين سال مجموعه شعرتولدي ديگر را كه شامل شعرهاي پراكندهاش در نشريات بود, منتشر ميكند.
در 1343 اين خانه سياهاست برنده جايزه فيلم فستيوال فيلم اوبرهاوزن ميشود. در همين سال برگزيده اشعار فروغ به انتخاب خودش منتشر ميشود.
سال 1344 فروغ سفري به ايتاليا و فرانسه ميكند و پس از بازگشت به ايران بابر ناردو برتو لويچي ديدار ميكند. در سال 1345براي شركت دردومين فستيوال فيلم مولف به ايتاليا سفر ميكند. در اين سال با سهراب سپهري, مهدي رخشا و بهجت صدر به نقاشي كردن ميپردازد.
و سرانجام در ساعت 4 بعد از ظهر 24 بهمن سال 1345 اتومبيلش به دليل جلوگيري از برخوردباماشين حامل دانشآموزان دبستان شهريارقلهک،درخيابان لقمانالدوله در دروس منحرف شد و از اتومبيل به بيرون پرتاب شد . وي ابتدا به بيمارستان هدايت قلهک و سپس به بيمارستان رضا پهلوي تجريش منتقل شد اما قبل از هر اقدام پزشکي درگذشت .
صفحه اول روزنامه اطلاعات سه شنبه 25 بهمن 1345 :
« طي يك حادثه وحشتناك رانندگي در جاده دروس قلهك فروغ فرحزاد شاعر معروف كشته شد .»
وي را در 26 بهمن ماه در گورستان ظهيرالدوله واقع در دربند تهران دفن کردند در روز خاکسپاري ابراهيم گلستان پشت ميکروفن چند جمله از آخرين نوشتههاي فروغ را در دفتر خاطراتش خواند . او اينچنين شروع کرد :
« اين مضحک نيست که خوشبختي آدم در اين باشد که ادم اسم خودش را روي تنه ي درخت بکند؟ آيا اين آدم خيلي خودخواه نيست، و آن آدمهاي ديگر آدم هاي شريفتر و نجيب تري نيستند که ميگذارند بپوسند بي آنکه در يک تار مو، حتي يک تار مو، باقيمانده باشند
شعری ازفروغ
میان تاریکی:
میان تاریکی
تراصداکردم
سکوت بود ونسیم
که پرده رامیبرد
درآسمان ملول
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد
تراصداکردم
تراصداکردم
تمام هستی من
چو یک پیاله شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد
ترانه ای غمناک
چو دود بر می خاست
ز شهرزنجره ها
چو دود می لغزید
به روی پنجره ها
تمام شب آنجا
میان سینه من
کسی زنو میدی
نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست
کسی ترا می خواست
دو دست سرد او را
دوباره پس می زد
تمام شب آنجا
زشاخه های سیاه
غمی فرو می ریخت
کسی ترا می خواند
هوا چو آواری
به روی او می ریخت
درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانه باد؟
کجاست خانه باد؟
کارنامۀ زندگی و شعر فروغ
1313 تولد: « من در دی ماه 1313 در تهران متولد شدم راجع به پدر و مادر و میزان تحصیلاتم، بهتر است صحبتی نشود. »
من هرگز در زندگی راهنمائی نداشته ام، کسی مرا تربیت فکری و روحی نکرده است، هر چه دارم از خودم دارم و هر چه ندارم؛ همه آن چیز های است که می توانستم داشته باشم، اما کجروی ها و خود نشناختن ها و بن بست های زندگی نگذاشته است که به آنها برسم.می خواهم شروع کنم.
راست است، فروغ در نوجوانی راهنمائی نداشت که به ذهنیات او شکل و جهت دهد. با این همه پدرش در آشنائی او با ادبیات نقش موُثری داشت.
پدر – سرهنگ محمد فرخ زاد – که مردی است ادیب و شعر دوست، گنجینه ای غنی از ادبیات کهن فارسی فراهم آورده بود، و فروغ از این گنجینه، بهره ها برد.
پدر فروغ می گوید: « فروغ وقتی کوچک بود، من به او کتاب خواندن یاد دادم و کتاب در دستش می گذاشتم. »
« فروغ وحشتناک مطالعه می کرد. همۀ اشعار سعدی را حفظ بود، غزلهای حافظ را حفظ بود و یک لحظه از مطالعه باز نمی ایستاد برای خواندن حرص می زد. »
این خود آموزی مستمر، به استعداد دخترک نوجوان شکل داد.
نخستین تجربه های شعریش باهمه سادگی وخامی، گویای استعداد اودر شناخت وزن است.
پدرم می گوید : « وقتی شروع به شعر گفتن کرد، تشویقش کردم. . . هیچ فراموش نمی کنم وقتی که فروغ برای اولین بار شعر کوچکی گفت و آن را به من نشان داد. من هنوز آن شعر را با خط فروغ دارم که به سبک نو بود و با مصرع « دور از اینجا، دور از اینجا» شروع می شد. آن موقع فروغ به دبیرستان می رفت. »
1326: شروع جدی تر فروغ فرخ زاد درشعر، توجه اوبه قالب غزل بود:
خودش در مصاحبه ای می گوید : « سیزده چهارده ساله بودم که شعر گفتن را آغاز کردم. خیلی غزل می ساختم و هیچوقت هم آنها را چاپ نکردم. وقتی غزل را نگاه می کنم، با وجود اینکه از حالت کلی آن خوشم می آید، به خودم می گویم. خوب خانم، کمپلکس غزلسرائی آخر تو را هم گرفت ! »
1328: هنرستان، نقاشی های فروغ : پس از پایان کلاس سوم دبیرستان ( دبیرستان خسرو خاور ) به هنرستان بانوان می رود. خانم بهجت صدر ( نقاش معاصر) که در هنرستان معلم نقاشی او بود،
می گوید : « فروغ مدتی نیز نزد پتگر نقاش معروف، فنون نقاشی را آموخت، اما بزودی از نقاشی مدرسه ای دور شد و به جوهر نقاشی روزگار ما دست یافت. رنگ را بسیار خوب می شناخت،
راحت می فهمید و حس می کرد. مخصوصاً در طراحی چیره دست بود ( طرحی از چهرۀ خود کشید که بارها به چاپ رسیده ) دو تابلوی رنگ و روغن از او به یادگار مانده : یکی از آنها پرترۀ حسین، کودک یک مادر جذامی است که فروغ از تبریز به همراه خویش آورده بود ».
فروغ دختر با استعدادی بود. نقاشی می کرد وبااشتیاق تمام کلاس پتکر راتمام کردوآن روزها دور وبر ما سهراب سپهری ، شیبانی وبهجت صدر وخانم مهری رخشا بودند،واین دوستان درتکامل روحی وهنری فروغ سخت موثر بودند.
فروغ با سهراب سپهری و مهری رخشا می نشست و نقاشی می کرد.
1329: ازدواج زودرس و جدائی : فروغ در شانزده سالگی با پرویز شاپور ( طنزپرداز معروف ) ازدواج کرد و صاحب پسری به نام کامیار شد. اما ازدواج آنها دیری نپائید. انگیزۀ این جدائی را از زبان بستگان و یارانش بشنویم :
پدر می گوید : « فروغ وقتی شروع به شعر گفتن کرد، تشویقش کردم، اما وقتی شعر گفتن او باعث بلند شدن جارو جنجال در اطرافش شد و داشت زندگی خانوادگیش را مختل می کرد،
ناراحت شده بودم . . . اما او آنقدر در عقیده اش ثابت بود که بالاخره[ از همسرش ] جدا شد. گرچه من ظاهراٌ ناراحت بودم، اما باطناٌ او را تحسین می کردم. »
واقعیت این است که انگیزه فروغ به شعر، چنان شدید بود که نمی توانست این نیاز درونی را سرکوب کند. می گوید : « حس می گنم احتیاج شدید و شوق وافری به این راه می کشد، با همۀ درد و رنجی که از ابتدای کار، نصیبم شد؛ باز هم این قدرت را ندارم که یک باره پیوند خود را به هر چه نام شعر و هنر دارد، بگسلم و زندگی آرامی داشته باشم. »
« فروغ روحی سرکش و نا آرام داشت. آتشی در وجودش شعله می کشید و برای اینکه پسر کوچک و همسرش را از این آتش برکنار دارد، از آنها جدا شد و ترجیح داد که تنها زندگی کند. » 1331: اسیر: اولین مجموعه شعرفروغ منتشر شد، که مقدمه ای ازشجاع الدین شفا (چاپ سوم 1342) رابا خود داشت. شفا لزخوتنندگان خواسته بود که بدون هرنوع داوری اخلاقی اثر شعری فرخ زاد رابه بررسی بنشینند، وی اضافه کرده بود که شعر اوقابل مقایسه با اشعار آمریکای لاتین، خصوصاً شعر آلفونسینا استورنی است وبیشتر با احساس سروکار دارد تاعقل وفکر، وی بیشتر به دنبال حرارت وهیجان است تاخوشبختی این مجموعه شامل 44 قطعه شعر است.
اسیر: از خوانندگان خواسته بود که بودن هر نوع داوری اخلاقی اثر شعری فرخ زاد را به بررسی بنشیند.
اسیر در واقع سمبولی از یک حالت روانی است که شخص خود را گرفتار دنیائی از سنت ها و تعصبات می یابد که امیدی برای زندگی تجربی کامل در آن نیست.
1335: دیوار: دومین مجموعۀ شعر فروغ با مقدمه گونه ای از اشعار حافظ، عمر خیام، گوته و میلتون انتشار یافته است.
غزل حافظ با این مطلع:
گل در بر و می در کف و معشوق به کامست
سلطان جهانم به چنین روز غلامست
و این رباعی خیام :
من ظاهر نیستی و هستی دانم
من باطن هر فراز و پستی دانم
با این هم از دانش خود شرمم باد
گر مرتبه ای ورای مستی دانم
و نقل قول فرازی از دیوان شرقی گوته :
« با این که دانش و خرد سبب نمود برترین
نیرو برای آدمیان است، اکنون توباید به
کمک جلوه های افسون و سحر، از اهریمن
نیرو بگیری »
و فرازی از بهشت گمشده میلتون ( گفتگوی
شیطان ) بخصوص این ابیات :« در من که
سرچشمۀ خوبی خشکیده است. تو ای
بدی و پلیدی به جای خوبی و خیر
جایگزین باش . . . »
اما این مقدمات با مجموعۀ شعرهای دفتر عصیان مناسب تر است تا با شعر های مجموعۀ دیوار. تنها در شعر پاسخ – که تضمین گونه ایست از بیت معروف :
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشقی
ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما
با همان زبان و لحن شعر کهن فارسی از زهد ریائی و لطف خداوی سخن می گوید. در این شعر اشارۀ به شیطان نشده است، اما با لحنی رمانتیک از الهۀ خون آشام شعر یاد می کند که الهام بخش و قربانی کننده شاعر است.
« دیوار » وضعی را می رساند که شخص می خواهد تمام محدودیتهای سنتی را در هم شکند، چرا که خود را در دنیایی از خود بیگانگی می یابد که دور و برش را دیواری حصار کرده است و حال آن که بر خوردها امکان هر گونه سنت شکنی را از بین برده است. برهانی که در اینجا وجود دارد، ایت تست که شاعر با این فرض، احساس شاعری خودش؛ و نیز شناختی از یک احساس عالی را درجائی که جستجو برای اشتمال کامل عبث است، اقامه کرده است . . .
1335: سفر به اروپا : تنهائی سرگشتگی و بحرانهای عصبی نزدیک بود فروغ را از پا در آورد. ناگزیر سفری یه اورپا رفت تا شاید آرامشی پیدا کند.
سفر اروپابرای فروغ، ثمر بخش بود: چند سال پیش سفری به اروپا رفت ومدتی درآن دیاربه مطالعه وتحصیل پرداخت، دربازگشت ، فروغ کاملاً موجود دیگری شده بود:احساس عمیقش رابا دانش وسیع آمیخته بود. کسی که قبلاً بیشتر به خود می اندیشید، حال مثل یک انسان واقعی به زندگی انسانهای دیگر فکر می کرد. ره آورد این دگرگونی فکری وروحی، کتابی بود به نام تولی دیگر که به راستی « تولی دیگر بود.»
فروغ زبان ایتالیائی و آلمانی را طی چند ماهۀ خود در ایتالیا و آلمان، فرا گرفت و این دو زبان را به خوبی حرف می زد. در همین ایام، شعرهایی از شاعران اروپائی ترجمه کرده بود.
عصیان :سومین مجموعۀ فروغ منتشر می شود. در این مجموعه به جای مقدمه سه قطعۀ کوچک نقل شده است، دو قطعه از عهد عتیق و یک قطعه از قرآن مجید ( سوره قمر ) مجموعۀ عصیان از دو بخش تشکیل شده : یک بخش شعر بلند عصیان و بخش دیگر شعرهای کوتاه:
« فرغ فرخ زاد درعصیان ساده ترین وعمیق ترین مضمون کشف هویت انسانی، وهویت شیطانی، ومسأله بنیادی فلسفی جبر واختیار رامطرح کرده است.
شاعر احتجاج می کند که شیطان – که خود آفریدۀ خداوند است و تمام وسایل وسوسۀ عاشقان لذت و زیبائی در اختیار اوست – فقط وظایفی را انجام می دهد که خداوند در اختیار او گذاشته. چانکه از شعر وی بر می آید، شیطان از بد منظری و از این که انسانها را از اغوا و وسوسه می کند ناشاد است. بدین سان وی از قرار دادن دو جزء مقابل هم ، یعنی انسان که هیچ نوع اختیاری ندارد، و عامل مختاری به حساب نمی آید و شیطان که عامل مختاری است، می خواهد از اعتبار گناه سر در بیاورد. او با اقامۀ محدودیت های موجودات یعنی شیطان و انسان ، قدم به بحث دیگری می گذارد و خدائی را پیش می کشد و خدا را به خاطر آفریدن جهانی پر از معصیت و گناه به گله می نشیند. وی در پایان آرزو می کند که کاشکی یک لحظه جای خدا می بود تا تمام انسان ها را آزاد می ساخت و جهانی پر از زیبائی می آفرید، برخورداری از وصال را به تمام احساس های زیبای جهان هدیه می کرد و آرامش و وحدت را در همه جا برپا می نمود که در آن مقام انسانیت در یک کالبد باشد. به نظر می آید که این اندیشه، متاُثر است از این رباعی خیام که:
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
بر داشتمی من این فلک را ز میان
بار دگر این فلک چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان
یا این اندیشۀ حافظ که :
« عالمی دیگر بباید ساخت، وز نو، آدمی »
موضوع اصلی بحث این شاعر آزاده، بی عدالتی اجتماعی، جبر گرائی است و جبر ستیزی این مردان اندیشمند معنایی بس متوسع تر از این دید « رمانتیک » جبر گرا دارد.
درنقد برعصیان توجه به این نکته هوشمندانه لازم است که :
« نومیدی و سر خوردگی و شکست، فروغ را به سوی طغیانی تازه می کشاند. طغیان در برابر تمام اصول اعتقادی و دینی. او همۀ نارسائی ها و ناکامی های خود را در نادرستی های آفرینش می داند و عصیان می کند. اما عصیان او ، سطحی و کم مایه است و از عمق فلسفی و تفکرات عمیق کاملاٌ خالی است، » حتی از لحاظ تخیل نیز چندان قوتی ندارد و فقط نمودار عقده هایی است که شاعر از وجود خود به دست آورده است. از این رو نه خیام و نه حافظ، نه ابوالعلاء و نه ولتر . . .
در منظومۀ خدائی شاعر آرزوی می کند که بتواند دنیائی بسازد مطابق میل و خواستهای خود، دنیائی که بتواند تنها عاطفه و احساسات بر آن حکمفرما باشد. دنیایی آزاده، اما نه برای زنجیر کشیدگان و رنج دیدگان، بلکه دنیائی آزاد برای هوسها و خواهشهای نفسانی . . . اینجاست که عصیان فروغ چیزی کم مایه و بی رونق جلوه می کنند. . .
در این مجموعه گوئی شاعر در دنیای رومانتیک و خیالی بسر می برد و دلزده از ناروئی های جهان زمینی، راهی به آسمانها و کهکشان های دور می یابد. از این رو فضای شعر فروغ در این مجموعه از زمین وزمینیان به دوراست و در واقع نوعی بیان تخیلات اوست.
با این همه، فروغ در این دوره از زندگی، شاعری است صمیمی و بی باک و روحی دارد شاعرانه. زنی است که زندگی او رنگ شعرش را گرفته و شعرش رنگ زندگی او را یافته.
1337آغاز کار سینمائی : فروغ هنگامی که بیست و سه سال داشت به کارهای سینمائی پرداخت و زمانی کوتاه بر تکنیک سینما مسلط شد. نه تنها از این رو زنی بس هوشمند و هوشیار بود، بلکه بیشتر بدین جهت که کنجکاو و کوشا بود هر چیز نشناخته ای او را به سوی خود می کشید. کار هنری برایش تفنن و سرگرمی نبود. در کار نه تنها صمیمیت بلکه نظم و انظباطی کم نظیر داشت. مدام کتاب می خواند. شب و روز می نوشت و کار می کرد.
1338: سفر به انگلستان: از طرف گلستان فیلم به انگلستان سفر کرد تا در کارهای تشکیلاتی تهیۀ فیلم مطالعه کند. پس از بازگشت از سفر، نخستین کوششهای خود را در زمینۀ فیلمبرداری آغاز کرد، برای تهیۀ مقدمات ساختن چند فیلم مستند به کار پرداخت و سفری به خوزستان کرد.
1339: موُسسۀ فیلم ملی کانادا از انگلستان فیلم، خواست که دربارۀ مراسم خواستگاری در ایران فیلم کوتاهی بسازد. فروغ در این فیلم بازی کرد و خود در تهیۀ آن فعال بود.
1340: قسمت دوم فیلم زیبای « آب و گرما » را در گلستان فیلم تهیه کرد و در این قسمت فیلم، گرمای گیج کنندۀ محیط انسانی – صنعتی آبادان، و نه محیط جغرافی آن، با چه قدرتی بیان شد.
در همین سال در تهیه صدای فیلم « موج و مرجان و خارا » گلستان را یاری کرد. آنگاه برای دومین بار به انگلستان رفت تا در مورد تهیۀ فیلم مطالعه کند وقتی از سفر بازگشت، شخصاٌ برای صفحه نیازمندیهای روزنامۀ کیهان، یک فیلم یک دقیقه ای ساخت که در نوع خود اثری شایان تحسین بود.
1341: به تبریز سفر کرد تا در مورد تهیۀ یک فیلم دربارۀ جذام و جذامیها مطالعه کند. تابستان همان سال در تهیۀ فیلم « دریا » گلستان را یاری کرد و خود نیز در این فیلم بازی کرد. این فیلم را در گلستان از روی « چرا دریا توفانی شد » می ساخت که متاُسفانه ناتمام ماند. در همین سال فروغ فرخ زاد فیلمی برای موُ سسه کیهان ساخت که موضوع اصلی آن چگونگی تهیۀ یک روزنامه بود.
1341: خانه سیاه است : در پائیز سال 1341 فرخ زاد همراه با یک گروه سه نفره به جذامخانه تبریز رفت و دوازده روز در آنجا ماند و فیلم درخشان « خانه سیاه است » را ساخت که در سال 1342 ( 1964 ) برندۀ جایز بهترین فیلم مستند از فستیوال جهانی فیلم اوبرهاوزن آلمان شد. ناقدان و سینماگران بزرگ و نام آور جهان از این فیلم تجلیل کردند.
چهاردهمین فستیوال فیلم اوبرهاوزن، جایزۀ بزرگ خود را برای فیلم های مستند « به یاد بود فروغ فرخ زاد » نامگذاری کرد. نامگذاری جایزۀ بهترین فیلم های مستند به نام فروغ ادای حرمتی بود به این هنرمند بزرگ ایرانی و توفیق او در هنر و انسانیت.
هیئت مدیره فستیوال شعار جایزۀ بزرگ خود را از نخستین جمله های گفتار فراموش نشدنی فیلم « خانه سیاه است » برگزیده بود :
دنیا زشتی کم ندارد
زشتی های دنیا بیشتر بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود اما آدمی چاره ساز است.
با این حساب این فراز از گفتار فیلم « خانه سیاه است » ارزش کوشش انسان برای دفع زشتی و ظلم و درد – که پیام اصلی فیلم فروغ است – معیار ارزیابی بهترین فیلم فستیوال شد.
هیئت مدیرۀ فستیوال او برهاوزن در نشریه های خود قسمت مفصلی را به شرح زندگی و کار و آثار فروغ فرخ زاد اختصاص داده، مقام ارجمند او را در دنیای شعر، و همچنین نبوغ جسورانۀ او را در کار سینما یاد آور شده بود. هیئت ژوری بین المللی به ریاست « ویالارد وان دایک » ( رئیس قسمت سینما در موزۀ هنرهای مدرن نیویورک ) جایزه « فروغ فرخ زاد » را برای بهترین فیلم های مستند به دو فیلم داد . . .
به دنبال این بزرگداشت، تلویزیون آلمان نیز برای شب 28 آوریل ، برنامۀ یاد بودی از فروغ اجرا کرد، تهیه کنندۀ این برنامه، اوا هوفمان است که سری فیلم های بزرگ تاریخ را در تلویزیون اجرا با دکتر امیر فرخ زاد ( پزشک جراح ایرانی که در آن زمان مقیم آلمان بود و برادر بزرگ فروغ است ) و با دو تن از منتقدان سینمای آلمان به زندگی و کار فروغ پرداخت و نتیجه گرفت که فیلم خانه سیاه است در حقیقت بیانی است از یک اجتماع در بسته و بیمار؛ یک اعتراض انسانی است با نشان دادن راه علاج، که راه علم و بریدن و دور انداختن فساد و فقر است. آنگاه اصل فیلم را ( صدای فروغ و با زیرنویس آلمانی ) در سری فیلم های بزرگ نشان داد.
1342: در نمایشنامۀ « شش شخصیت در جستجوی نویسنده » اثر پیراندللو نمایشنامه نویس نام آور ایتالیائی به کارگردانی پری صابری بازی کرد. در همین سال کتاب « اسیر » به چاپ سوم رسید.
در زمستان همین سال، فروغ در پاسخ خبرنگاری که نظر او را دبارۀ جایزه فستیوال او برها وزن برای فیلم خانه سیاه است پرسیده بود، گفت : « من لذتی را که باید می بردم، از کارم برده بودم. ممکن است یک عروسک هم به من بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه عروسک است . . . »
راست است، فروغ از افتخارات رسمی بیزار بود.
1342: در بهار سال 42 فیلم نامه ای برای یک فیلم نوشت که متاُسفانه به مرحلۀ تولید نرسید. فروغ در بارۀ این فیلمنامه می گوید: « در این سناریو من سعی کردم زندگی حقیقی زن ایرانی را نشان بدهم. دلم می خواهد این فیلم در یک خانۀ قدیمی ایرانی فیلمبرداری شود. خانه هایی که اتاقهایش تو درتو است من این خانه ها را درکاشان دیده ام. . . »
گویا این همان فیلمنامه 1000 صفحه ای باشد که فروغ در نوشتن آن، از تجربه های زندگی خود بهره گرفته بود.
کاش یکی از کارگردانان زن ایرانی – که با روحیه و مشکلات زنان ایرانی از مردان آشناترند –همت کند و با تهیه فیلمی از این فیلمنامه پیام فروغ فرخ زاد را به مردم زمانه ما برساند.
1343: « زیباترین اشعار فروغ فرخ زاد » مجموعۀ کوچکی است از شعرهای فرخ زاد. همراه با نامه ای از فروغ برای یکی از مجلات ایران. این مجموعه شامل شعرهای قبل از تولد دیگر است و نامۀ شاعر نیز به نخستین سالهای شاعری فروغ ( 1332 ) تعلق دارد.
1343: تولدی دیگر :چهارمین مجموعۀ شعر فروغ فرخ زاد منتشر شد تولدی دیگر حادثه ای در شعر امروز ایران، و جهان بود. دو سال تجربۀ کار سینمائی، سفر، کار و مطالعه مدام، دید و دنیای فروغ فرخ زاد را وسعت بخشیده بود.
فروغ در شعر « تولدی دیگر » به نوعی آگاهی و شناخت از وجود انسان می رسد و تخیلات چند بعدی زندگی و حال و هوای آن را در زمان احساس می کند. . . اگرهر تخیل مجردی را که نشانه ای از رشد داشته باشد بپذیریم، فروغ بدان دست یافته است. فروغ همچنین لحظه لحظۀ فرهنگ گذشتۀ خود را احساس کرده و در صدد تغییر پیرامونش برآمده است.
روح ایرانیت در وی موج می زد و اگر اجل مهلتش می داد و می توانست به شکوفائی و تکاملش دست یابد، به حق یکی از بزرگترین شاعران قرن بیستم ایران می شد.
1343: انتشار برگزیده اشعار.
1343: دستیاری فیلم « خشت و آینه » به کارگردانی ابراهیم گلستان. تابستان همان سال به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر کرد.
1344: سازمان یونسکو یک فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ تهیه کرد، به پاریس شعر و هنر او که انیک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود. در همان سال برناردو – برتولوچی کارگردان موج نو که امروزه از سرآمدان سینماست، به تهران آمد و یک فیلم یک ربع ساعته از زندگی فروغ ساخت.
1345: فروغ یک بار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال سینمای موُلف ( در شهر پزارو ) شرکت کرد. در همین سال از کشور سوئد به او پیشنهاد کردند که به سوئد برود و در آنجا فیلم بسازد و فروغ این پیشنهاد را پذیرفت.
و این خود نشان دهندۀ آن است که ناقدان سینمای پیشرو سوئد تا چه حد به فروغ فرخ زاد ارج می گذاشتند.
در همین سال از چهار کشور آلمان، سوئد، انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعرش را ترجمه و چاپ کنند.
بهمن 1345: فروغ در تصادفی جان باخت. او در واقع جانش را در راه عشق به بچه ها گذاشت. با جیپ استودیو گلستان فیلم از خانه به استودیو می رفت که مینی بوس سرویس « دبستان شهریار، قلهک جلو او پیچید، فروغ برای جلوگیری از تصادف به راست راند از جادۀ اصلی منحرف شد و . . . » به مادرم گفتم :« دیگر تمام شد »
گفتم : « همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید باری روزنامه تسلیتی بفرستیم »
سلام ای غربت تنهائی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازۀ تطیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.
مرگ فروغ جامعۀ ما را تکان داد. نه تنها روشنفکران، که مردم – مردم سادۀ کوی و برزن را. گوئی تازه دریافته بودند که چه گوهری والایی از دست داده شده است.
فروغ نوشته بود : می ترسم زودتر از آنکه فکر کنم بمیرم. و کارهایم ناتمام بماند. . .
و این دریغ بزرگی است.
ترجمه ها : فروغ با زباهای ایتالیائی، آلمانی و فرانسه به قدر احتیاج آشنا بود. اما با تحصیل مرتب و متودیک زبان انگیلسی طی چهار سال، این زبان را، هم در مکالمه هم در نوشتن و ترجمه خوب فرا گرفته بود.
نمایشنامۀ ژان مقدس ( از برنادر شاو )، سیاحتنامۀ هنری میلر در یونان با عنوان ستون سنگی ماروسی را ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده. ترجمه ژان مقدس که شرح زندگی ژندارک است، به این منظور بود که در سال آینده این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش می خواست نقش ژاندارک را بازی کند.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد عنوان منظومه ایست که همراه چند شعر دیگر، در مجموعه ای پس از خاموشی شاعر منتشر شد. درخشان ترین شعر این مجموعه، بی گمان « تنها صداست که می ماند » است که چشم اندازی نو در شعر فروغ می گشاید. پیام این شعر در شعر بلند « چرا توقف کنم » کامل می شود.
« کسی که مثل هیچکس » نسیت و « دلم برای باغچه می سوزد » وجه اجتماعی شعر فروغ است. با طنزی عمیق و اثر گذار. این شعر ها اغلب در « دفترهای زمانه » منتشر شده بود. منظومۀ « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » گوئی پیام خاموشی فروغ است. پیام مرگ – آنگاه که « چراغهای رابطه خاموش » می شوند و شاعر با طنزی تلخ از مرگی زودرس سخن می گوید.
یک خاطره از فروغ
گوژپشت
اورا از نخستین سالهای کودکی در منزلمان دیده بودیم. زنی بود زشت رو : با پوستی سرخ و خشن و موهائی که مثل موی اسب سیاه و کلفت بود، تندخو و خشن بود و با نیروی ده اسب کار می کرد.
در خانۀ بزرگ ما، او از همه محرومتر و بی نصیب تر و بدبخت تر بود، بچه ها دائماٌ سربسرش می گذاشتند و بزرگترها با چشم تحقیر و نفرت نگاهش می کردند. همیشه یکی از کت های کهنۀ افسری پدرم را می پوشید و با دماغ بزرگ عقابی و چشمهای ریز، و چانۀ ریش دار خود، آنچنان مضحک بود که دوستان برادرم همیشه عصرها جلوی در خانه جمع می شدند تا سربسر او بگذارند و تفریح کنند.
اوخیلی صبور و خوددار بود، فقط وقتی که آزار بچه ها به نهایت می رسید، مثل حیوانی وحشی به دنبال آنها می دوید و فریادکنان دشنام می داد. این زن عاشق سیگار بود، اگر یک روز برای خرید سیگار پول نداشت، مثل ماهی بر خاک افتاده دست و پا می زد و حتی گریه می کرد.
من و فروغ فقط روزی یک قران توجیبی داشتیم. ولی فروغ هر بار که چشمان آن زن را گریان می دید، پول توجیبش را مخفیانه در جیب آن زن می گذاشت و به من می گفت :
- میدونی ، دلم براش خیلی می سوزه اگه سیگار نکشه میمیره.
و بعد ما بزرگتر و بزرگتر می شدیم و او پیرتر و پیرتر، گونه های ما رنگ می گرفت و پشت او خمیده می شدو کم کم هم آنچنان خمیده می شد که بچه ها او را گوژپشت صدا می کردند.
گوزپشت سالها در خانۀ ما زحمت کشید. آنقدر زحمت کشید که مریض و بستری شد و عاقبت او را به مریضخانه بردند. در آن زمان من و فروغ دیگر از هم جدا شده و هر کدام در یک کانون خانوادگی نفس می کشیدیم.
گوژپشت روزهای زیادی در مریضخانه جان کند، من طاقت دیدنش را نداشتم اما فروغ که قلبی به بزرگی آسمان داشت، هر روز به مریضخانه می رفت. ساعتها در کنار تختخواب می نشست و به خاطر تنهائی اواشک می ریخت . . .
روزی که گوژپشت در مریضخانه جان داد، یکی از روزهای بارانی زمستان بود، ان روز فروغ تنها مشایع جنازۀ زن بدبختی بود که در دنیا هیچکس را نداشت، فروغ با او به غسلخانه رفت، او را به خاک سپرد، و بر مزار محقرش اشکها ریخت و بعدها همانجا به خانۀ من آمد. وقتی به او گفتم :
- فروغ نترسیدی که با او به قبرستان رفتی. نترسیدی که او را بوسیدی. نترسیدی که . . .
خندید، به تلخی خندید و گفت :
- بترسم ! چرا ؟ من بین زندگی و مرگ تفاوتی نمی بینم و مرگ هم مثل زندگی یک چیز کاملاٌ طبیعی است.
پشت این پنجره
یک نامعلوم
نگران من و تست
بهترین مرگ مرگ آنی است. من همیشه از خدا می خواهم که مرا با مرگی آنی و بدون درد از دنیا ببرد.
منابع :
1-آزاد تهرانی، محمود،1378 زندگی وشعر فروغ فرخزاد،انتشارات ثالث..
2- شمسیا، سیروس،1372،نگاهی به فروغ، انتشارات مروارید.
3-فرخزاد، فروغ،1347،تولدی دیگر، انتشارات مروارید
4- قویمی، فخری،1352 کارنامه زنان مشهور ایران، انتشارات وزارت آموزش وپرورش.
5- یزدانی، زینب، 1378زن درشعر فارسی ( دیروز-امروز) انتشارات فردوس.





