نگارنده: مژ گان رضایی
زیر نظر جناب آقای دکتر آقا بخشی
مقدمه
با توجه به پيشرفت تكنولوژي و ايجاد مسائل جديد در عرصهي زنان همواره اين سئوال برايم مطرح شد فضاي آزادي انديشه زنان و تفكرات روشنفكرانه زنان در سالهاي پيش چگونه بوده است. آيا در سالهاي گذشته هم زنان در انديشهي تحرك اجتماعي بودهاند يا خير؟ جامعه چه برخوردي با آراء زنان داشته است؟ شرايط جامعه به صورتي بوده كه زنان را از امور اجتماعي باز داشته يا خير؟ اميد و آرزوهاي زنان چگونه بوده است؟
با تمام پرسشهاي فوق در اين بررسي يك شاعر زن را انتخاب نمودم تا از ديدگاه يك زن به بررسي آمال زنان در جوامع پيشين پرداخته و مسائل و مشكلات و يا مباحث مطرح شده در مورد وضعيت زنان را از نگاه يك زن ايراني در جامعهي ايران قديم بررسي نمايم تاگاه در قالب انديشههاي جنسيتي كه شرايط مطلوبي براي عدهاي از مردان ايجاد كرده بود قرار بگيرم.
با اين بررسي، اوضاع اجتماعي، سياسي، اقتصادي و ... را از لابه لاي اشعار پروين اعتصامي شاعر تواناي ايراني متولد 1285 هـ. ش و وضع جامعه زنان و زنان ايراني زمان زندگي شاعر، كه به زيبايي در اشعارش ترسيم نموده بود را به عرصهي تحليل گذاشتم.
سپس به مطالعه در تاريخ زمان پروين پرداختيم تا ببينيم ميتوان اوضاع سياسي اجتماعي كه پروين از زبان خويش در اشعارش بيان نموده در تاريخ به اين ظرافت مشاهده كرد يا خير؟
فصل اول
زندگينامة پروين درچندجمله
پروين اعتصامي، فرزند يوسف اعتصامي (اعتصام الملك)، شاعر توانا و نامدار شعر فارسي، در سال 1285 هجري شمسي (بيست و پنجم اسفند ماه) در شهر تبريز ديده به جهان گشود.
در كودكي همراه پدر به تهران آمد، ادبيات فارسي و عربي را نزد پدر فرا گرفت و از هشت سالگي شروع به شعر گفتن نمود.
در سال 1303 هجري شمسي دوره مدرسه آمريكايي (دختران) تهران را با موفقيت به پايان رساند. مدتي در همان مدرسه به تدريس مشغول بود و سپس در كتابخانهاي مشغول به كار شد[1].
در سال 1313 هجري شمسي با پسر عمويش ازدواج كرد و چهار ماه پس از عقد به همراه شوهرش به كرمانشاه رفت؛ اما به زودي از همسرش جدا شد و به خانة پدريش در تهران بازگشت.
در سال 1320 هجري شمسي در سن سي و پنج سالگي به بيماري حصبه مبتلا شد و به بستر بيماري افتاد و با همين بيماريش دار فاني را وداع گفت.
پروين را در حرم متبرك حضرت معصومه «س» (در كنار پدرش) به خاك سپردند. گروهي معتقدند كه پروين به دسيسهي حكومت وقت كه دل خوشي از پروين نداشت، در بستر بيماري كشته شد.
محيط اجتماعي و زندگاني پروين در آن روزگار با محيط اجتماعي امروز ايران تفاوت بسياري دارد. پروين با فرهنگ آن عصر تبريز تربيت شده و اصولاً حضور زن در اجتماع آن عصر بيشتر به خواب و رويايي تعبير ناشدني شباهت داشت و تعليم و تربيت منحصر به مكتبخانههاي آن زمان و انحصاراً مخصوص جنس مذكر بود. ولي پروين ادبيات فارسي و عربي را نزد پدر دانشمندش مرحوم يوسف اعتصامي آموخت و زني متفاوت از زنان عصر خود بود چون از كودكي در محفل دانشمندان كه در خانهي پدرش منعقد ميشد شركت داشته و از هر خرمني خوشهاي برچيده بود[2].
«نيم قرن پيش، يعني اواخر آن دوره غفلت كه مردم ايران تحت تأثير هر سه مانع حميت جاهليت ، خودسري رجال و تضييق عادي چيرهدست، در بادیه ی هلاك ديوار خفته و هم آغوش كابوس جهل به خواب بامداد رحيل ترك سر و سودا گفته بودند.
تعليم و تربيت در عصر پروين
در همين ايام كه يوسف اعتصامي در انديشه ايجاد امكان رأي تعليم و تربيت نسوان بود، شادروان رشديه مبارزه بيامان را جهت ايجاد مدارس جديد در تبريز آغاز كرده بود.»
دكتر رحيم چاووشي ذكري در كتاب زندگي و شعر پروين اعتصامي به در مورد تعطيل مدرسهي رشديه در تبريز به نقل از دختر شادروان رشديه مينويسد : «يك روز گروهي متعصب و جاهل كه مدارس جديد را مغاير دين ميدانستند به مدرسه حمله كردند و با شكستن نيمكتها و بيرون كردن دانشآموزان مدرسه را تعطيل كردند. پدرم به همراه مستخدم وفادارش «قاسم» در انباري زيرزمين قايم شده بودند. يكي از مهاجمين بالاي ديوار رفته و با كلنگ به تخريب بنا مشغول بود. پدرم را خنده ميگيرد. قاسم پرسيده بود كه: «حاج آقا چرا ميخنديد» پدرم گفته بود: به حماقت آن مرد ميخندم. هر خشتي به زمين ميافتد به ناچار روزي به ده مدرسه تبديل شده و سر بلند خواهد كرد.»
جليل محمد قلي زاده ( 1896- 1932 م) تصويري از وضع زنان را در روزنامة ملاً نصرالدين با كلمات نقاشي كرده است. «در حاليكه اين سخنان را مينويسيم، از پنجره بر ابرهاي سياه نگاه ميكنم. گاهي هم به خيالم ميرسد كه اين ابرها رطوبت درياي سياه و درياي خزر است كه حرارت آفتات آنها را جذب كرده و به اينجا آورده است. تا از آنها باراني حاصل شود. گاهي هم به خيالم ميرسد كه نه! اين ابرها آه و فغان زنان مسلمان است. اين بارانها آب دريا نيست اشك چشمان سياه بختان است.».[3]
صنايع ادبي
صنايع ادبي، عروض و قافيه هم در عصر پروين تكرار و تلخيص نظريات تفتازاني و شمش قيس رازي بود و ادبيات تطبيقي هم به معني امروز در نزد ملل شرقي، خاصه اعراب، تركها و ايرانيها مفهومي نداشت و كمتر كسي بود كه معادل اصطلاحات ادبي را در زبانهاي اروپايي بداند.
اوج تخیًل پروين در جايي است كه در دل اشياء و موجودات زنده رسوخ ميكند و آنها را به بازيگري وا ميدارد. البته همعصران او، بهار، رشيد ياسمي، شهريار و ديگران و بيش از ايشان مترجم و نويسندهي كتاب «كليه و دمنه» سنايي، عطار، انوري، مولوي و سعدي نيز چنين كرده بودند. و به اشياء و موجودات شخصيت انساني داده بودند (قطعهي چشمه و سنگ بهار در اين زمينه نمونه شاخصي است)
اما قوت تخيل و مشاهدهي پروين دست كم در اقيانوس با همعصرانش چشمگيرتر است و به ويژه او با ترسيم اشخاص و اشياء، درون آنها را نيز ميكاود و ميكوشد ويژگيهاي ژرف آنها را كه از نظر ديگران پوشيده است، بارز و آشكار سازد و غالباً در اين كار موفق است. تمام قطعاتي كه پروين سروده است (چه آنهايي كه از ديدگاه قالبهاي شعر قطعه هستند، چه آنهايي كه در ساير قالبها سروده شده) همگي « تشخيص» را به نمايش گذاشتهاند كه بعضي از آنها در نهايت شگفتي است. «گلستان» كه جلوهي زيبايي از طبيعت است، به صورت موجودي جاندار و در قالب واحد، با برف سخن ميگويد.
به ماه دي گلستان گفت با برف
كه ما را چند حيران ميگذاري؟
«برف» هم در قالب موجودي واحد پاسخ ميدهد.
بگفت اي دوست، مهر از كينه بشناس
ز ما نايد به جز تيمارخواري
از اعجاز هنر پروين، يكي هم آن است كه به اسمهاي معني نيز جان و شخصيت انساني ميبخشد، همين اسمهاي معني با رستاخيز عجيبي به قالب اسم ذات در ميآيند و شخصيت و تفكر مييابند و آنگاه با همديگر جدل شيريني دارند.
به نـو ميـدي سحـرگــه گفت اميد كه كس ناسازگاري چون تو نشنيد
به هر سو دست شوقي بود بستي به هـر جـا خـاطري ديدي شكستي
كشيــدي بر در هــر دل سيـاهي ز سـوزي، نـالـهاي ، اشكي و آهي
همان كلمات بيجان- در شعر پروين- نه تنها شخصيت يافتهاند، بلكه صفات نيك و بد انساني (مانند غرور و نخوت، حس تعاون و دوستي، عاطفه و قهر) را هم دارا هستند.
|
سخن گفت بــا خويش، دلـوي بـه نخوت |
كه بي من، كس از چه ننوشيده آبي |
|
ز سعـــي مـن اين مــرز گرديد گلشن |
زگلبــرگ پــوشيــد گلبــن ثيـــابي |
|
بــرآشفت بــر وي طنــاب و چنين گفت |
بــه خيــره نبستنــد بر تـو طنــابي |
|
نه از سعي و رنج تو، كز رحمت ماست |
اگر چهــر گــل بـود رنگ و تــابي |
« تصوير» و «خيال» در تمام قطعات و تمثيلات پروين جلوهي خاصي دارند. قطعهي پيشين كه دربارهي دلو و طناب نقل كرديم، پايه بكارگيري خيال- كه خميرهي اصلي شعر است- تصويري با واژگان، گويا و قابل رؤيت و تجسم در تخيلات خلق شده است كه گويي در صحنه نمايش- منتها با چشم بسته تماشا ميكنيم.
تأمل در احوال انسان، گل، گياه، اشياء و هر چيز كه در محيط اطراف و زندگاني روزمره وجود دارد و به دريافتهاي پر مغز و لطيف نائل آمدن و حاصل تخيلات و تفكرات خويش را به زبان شعر، با شيوهاي هنرمندانه و پر تأثير بيان كردن از ويژگيهاي شعر پروين است و در شعر فارسي نظير ندارد و از اين حيث در حقيقت او همانند لافونتن در شعر فارسي است.
پروين علاوه بر آنكه در صنعت تشخيص بينظير است در تصويرپردازي و صور خيال نيز همتايي ندارد.
اي خوشا مستانه...
پروين در اين غزل از عشق، رواج علم، حكمت، كيمياگري، بارور بودن در هنر، تلاش و همت سخن ميگويد. از فضايل اخلاقي و اشاره به اين واقعيت دارد كه در زمان تاريخي و اجتماعي زندگي پروين همواره اين صفتها (فضايل اخلاقي) جز ارزشها محسوب ميشده است.
بي روي دوست ...
شايد بتوان گفت پروين در بيت زير به اشارهاي به خودپسندي و غرور و جهل دولت حاكم زمانش دارد.
بشنو ز من كه ناخلف افتاد آن پسر كز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت
هر كه با پاكدلان
ابيات زير نشانگر اين است كه زهد با نيت پاك و حاصل ميشود و پاكي ظاهري را طلب نميكند.
هر كه با پاكدلان ، صنع و مسايي دارد دلش از پــرتو اسرار صفايي دارد
زهد با نيت پاك است، نه با جامه پـاك اي بس آلوده كه پاكيزه ردايي دارد
شايد بتوان گفت پروين به وضع اجتماعي زمانش اشاره دارد و تعريضي دارد به ريا كاري بعضي افراد كه سعي در ظاهرسازي دارند.
اي خوش اندر گنج دل
عقل را ديباچهي اوراق هستي ساختن علم را سرمايه بــازرگاني ساختن
پروين عقل را مقدمهي كتاب هستي يعني تعقل در هستي و علم و دانش را براي تجارت لازم دانسته گويي در زمان حيات اين شاعر از عقل و علم براي استفاده از يافتن اسرار هستي و تجارت و بازرگاني بهره ميبردند.
در مداين ميهمان جغد گشتن يك شبي پرسشي از دولت نوشيرواني داشتن
صيد بي پر بودن و از روزن بام قفس گفتگــو بــا طايران بوستاني داشتن
خفقان سياسي و اجازهي صحبت نداشتن و كلاً بيفايده بودن صحبت و انتقاد با دولت حاكم را بيان ميكند كه شرايط سياسي خفتان آوري ايجاد كرده بودند.
مثنويها
گرگ و سگ
اين مثنوي در واقع مناظرهي گرگ و سگ است كه در آن اشاره به خانواده گسترده دارد و روابط صميمي خويشاوندي.
گرگ و سگ
|
گفت گــرگي بــا سگي، دور از رمـه |
كــه«سگــان خــويشنــد بــا گرگان، همه |
|
از چــه گشتستيـم مــا از هـم بـري |
خــوي كــردستيــم بــــا خيــرهســري |
|
از چه معني خـويشـي مـا ننگ شد؟ |
كــار مــا تــزويــر و ريـــو و رنگ شد؟ |
|
نگــذري تـــو هـيچ گـاه از كوي ما |
ننگــري جــز خشمگــين بــر روي مــا |
|
اوليــن فــرض است خــويشاوند را |
كــه بـجــويــد گمشــدهي پيـــــونــد را |
|
هفتههــا خــون خوردم از زخم گلو |
نــــه عيــــادت كــردي و نــه جستــجو |
|
مــــاههــــا نــاليدم از تب، زار زار |
هيــچ دانـستـي چـه بــود آن روزگـــار؟ |
|
روزهــا صـياد، نــاهارم گــذاشت |
هيچ پرسيدي چه خوردي شام و چاست؟ |
|
اين چه رفتار است اي يــار قـديم؟ |
تــو ظنيــن از مــا و مــا در رنـج و بيم؟ |
|
از پـي يك بــره، از شب تـا سـحر |
بــس دوانيــدي مــرا در جــوي و جــر |
|
از بــراي دنبــه يــك گــوسفنـــد |
بــــارهــــا مــرا را رســانيدي گــزند |
|
آفت گرگان شدي، در شهــر و ده |
غيــر، صــــد راه از تــو خويشاوند،به» |
|
گفت:« اين خــويشــان وبــال گـردند |
دشمنــــــان دوســت، مــا را دشمنـنـد! |
|
گر ز خويشان تو خوانم خويش را |
كشــتــه بـــاشـم هم بز و هم ميش را |
|
مــا سـگ مسكين بــازاري نــهايم |
كــاهـــل از سستـــي و بيكاري نهايم |
|
مــا بكنــديم از خيــانتكــــار، پــــوست |
خــواه دشمــن بود خائن، خواه دوست! |
|
بــا سخـن خــود را نمــيبـايست باخت |
خلــق را از كــارشــان بــايــد شناخت! |
|
غيــر، تا همــراه و خيــرانــديش توست |
صــد ره ار بيگـانه باشد، خويش توست |
|
خويش بدخواهي كه غير از بد نخواست |
از تو بيگانه است، پس خويشي كجاست؟ |
|
رو كــه اين خــويشــي نمــيآيد به كار |
گلــــه از ده رفــــت، مــــا را واگــذار!» |
طوطي و شكًر
اين مثنوي، تمثيل زيبايي از اين مسئله است كه از ديدگاه هر فرد موضوعي ارزشمند و ارزشاي افراد با توجه به زندگيان متفاوت است. در اين مثنوي نشان داده ميشود كه براي بازرگان ظروف و سكههاي زر ارزشمند است و براي طوطي بازرگان شكر مهم و ارزشمند است. طوطي كه نگهبان دكان و وسايل بازرگان بود چون از ديدگاه طوطي شكر ارزشمند بود، طوطي وقتي ديد كه دزد به شكرها دست نزد، فكر ميكرد دزدي نشده است. اين موضوع نشانگر دنياي معاني افراد است و افراد بر اساس معاني ذهنيشان مسائل را ارزشگذاري ميكنند.
شكنج روح
بيانگر كيفر اعمال و بازگشت عمل هر فرد به خودش است.
دزد و قاضي
مثنوي دزد و قاضي اشاره صريحي به وضع روزگار شاعر دارد كه قاضي رشوه ميگيرد و حكم اشتباه صادر ميكنند و قضاوت اشتباه وي شاعر را مثلاً همرديف دزد ميداند كه حقوق ديگران را از بين ميبرد و پروين بيان ميدارد دزدي تنها بردن اموال نيست بلكه از بين بردن حق ديگران هم هست.
دكان ريا
اين مثنوي پروين اشاره به تزوير و ريا كاري در زمانش اشاره دارد.
مثنوي
زن در ايران
زني در ايران بيش از اين گويي كه ايراني نبود
پيشهاش، جز تيره روزي و پريشاني نبود
زندگــي و مرگش اندر كنج عزلت ميگذشت
زن چه بود آن روزها،گر زانكه زنداني نبود
كـس چو زن، اندرسياهي قرنها منزل نكرد
كس چوزن، در معبد سالوس، قرباني نبود
درعدالتخــانهي انصاف، زن شاهد نداشت
در دبســـتان فضــيلت، زن دبستاني نبود
دادخواهيهاي زن ميماند عمري به جواب
آشكــارا بــود ايـن بيــداد، پنهــاني نبود
بس كسان را جامه وچوب شباني بود، ليك
در نهــاد جملــه گرگي بود، چوپاني نبود
از بــراي زن بــه ميــدان فــراخ زنـدگي
سرنوشت و قسمتي، جز تنگ ميداني نبود
نور دانش را ز چشم زن نهان ميداشتند
اين نـــدانستن، ز پستي و گرانجاني نبود
زن كجا بافنده ميشد، بي نخ و دوك هنر
خرمن وحاصل نبود،آنجا كه دهقاني نبود
ميـــوههاي دکّـة دانش فراوان بود، ليك
بهــر زن هرگز نصيبي زين فراواني نبود
در قفس ميآرميد و در قفس ميداد جان
در گلستان، نام از اين مرغ گلستاني نبود
بهــر زن، تقليــد تيــه فتنه و جاه بلاست
زيرك آن زن،كو رهش اين راه ظلماني نبود
آب و رنگ از علم ميبايست شرط برتري
بــا زمّــرد پــــاره و لعل بدخشاني نبود
جلوهي صد پرنيان، چون يك قباي ساده نيست
عزت از شايستگي بود، از هوسراني نبود
ارزش پوشنده، كفش و جامه را ارزنده كرد
قــدر و پستي، با گراني و به ارزاني نبود
سادگي و پاكي و پرهيز، يك يك گوهرند
گــوهــر تــابنــده، تنها گوهر كاني نبود
از زر و زيور چه سود آنجا كه نادان است زن
زيــور و زر، پردهپوش عيب ناداني نبود
عيبها را جامهي پرهيز پوشانده است و بس
جـامة عجب و هوي بهتر ز عرياني نبود
زن، سبكساري نبيند تا گرانسنگ است و پاك
پـــاك را آسيبي از آلوده داماني نبود
زن چوگنجو راست وعفت گنج وحرص وآز،دزد
واي اگــر آگــــه ز آئيــن نگهباني نبود
اهــرمن بــر سفـــرهي تقوي نميشد ميهمان
زانكه ميدانست كآنجا جاي مهماني نبود
پا به راه راست بــايــد داشت، كاندر راه كج
توشهاي و رهنوردي، جز پشيماني نبود
چشــم و دل را پرده ميبايست، اما از عفاف
چــادر پــوسيده، بنيــاد مسلمــاني نبود
اين مثنوي گوياي:
وضع نامطلوب اجتماعي، سياسي زنان ايراني. تمام زندگانياش در خانه و كارهاي خانهي گذشت تا بميرد. بيعدالتي در مورد زنان و فضيلت را براي مردان ميدانستند نه زنان. زنان به اين وضع آشكارا اعتراضي داشتند و اين نارضايتيها بيجواب ميماند. و اينكه زنان معلوماتي و علمي نداشتند به دليل سستي و ناداني آنها نبود بلكه به زن اجازهي تحصيل علم نميدادند. مرد را قدرتمند و عامل بدست آوردن پول ميدانستند. علم و دانش در جامعه بود ولي زن را محروم از آن كرده بودند. زنان مانند زنداني در قفس در خانهها بودند تا مرگشان برسد. زنان چارهاي جز تقليد نداشتند. آن زني كه از اين شرايط خلاص شد زيرك بود. علم حقيقي مهم است به معناي آگاهي داشتن. زن داراي زيور و نادان، مناسب نيست. ارزش زن به لباس او نيست و لباس و جامه، پستي يا با ارزشي را نشان نميدهد. زن تا زماني كه پاكدامن است آلوده به گناه نميشود.
قصيده ها
اي رنجبر
- از حقوق پايمال خويشتن كن پرسشي چندميترسي ز هر خاني جناب اي رنجبر
- اشاره به خفقان سياسي زمان شاعر و نظام ارباب رعيتي كه ماليات را به زور ميگرفتند.
- آنكه خود را پاك ميداند زهر آلودگي ميكند مردار خواري چون غراب اي رنجبر
اشاره به نظام حاكم و تزوير و رياي آن و ظلم و ستمي كه روا ميدارد و فاصله طبقاتي
- گر كه اطفال تو بيشامند شبها، باك نيست خواجه تيهو ميكند هر شب كباب اي رنجبر
اشاره به نظام طبقاتي دارد.
- در خور دانش، اميرانند و فرزندانشان تو چه خواهي فهم كردن از كتاب اي رنجبر
اشاره دارد به نظام حاكم كه حق دانش را اميران و فرزندانشان داشتند و طبقات تهي دست جامعه محروم بودند.
مــردم آنانند كــز حكم و سياست آگهند
- كارگر كارش غم است و اضطراب اي رنجبر
اشاره به اينكه كساني كه در جامعه مقام سياسي دارند از همهي حقوق شهروندي برخوردارند و براي كارگران فقط غم و درد و بدبختي و اضطراب است،
هر كه پوشد جامة نيكو بزرگ و لايق است
- رو تو صدها وصله داري بر ثباب اي رنجبر
اشاره به اينكه كساني كه لباس و وضع خوبي داشتند در جامعه بزرگ و لايق بودند نه آنان كه لباسشان وصله داشت.
-جامهات شوخ است و رويت تيره رنگ از گردو خاك
از تــو مــيبــايست كــردن اجتنــاب اي رنجبــر
اشاره دارد به اينكه كسي كه كارگر است لباس ساده و مندرس و صورتش از گرد و غبار تيره شده است از او دوري ميكردند.
هر چه بنويسند حكّام اندرين محضر رواست
كس نخــواهد خواستن زايشان حساب اي رنجبر
هرچه حكّام مقدر دارند اجرا ميشود و هركس نخواهد بايد حساب پس دهد. اشاره به خفقان سياسي و آزادي بيان و ابراز نارضايتي و انتقاد و زورگويي حكومت دارد.
شير و گربه
مناظرهي شير و گربه كه در آن شير در انتقاد به گربه ميگويد كه فكر بد دزدي باعث شده يك روز به آشپزخانهي شاه برود و گاه به خانهي دهقان، گاهي از بيچارگان دزدي ميكني و گاه از درماندگان. از دستبردهاي تو بيوهزني درمانده شده، از حيلهاش خانوادهاي شاكي شدند و از خودپرستي باعث بدبختي ديگران ميشود و دسترنج بيچارگاني را كه به سختي به دست آوردند را دستبرد ميزند.
از اين شعر پروين ميتوان اينگونه در نظر گرفت كه به وضع زمان خويش، زورگويي حاكمان براي گرفتن ماليات و دست رنج مردم اشاره دارد.
تاراج بهمن
هوا مسموم شد چون نيش كژدم جهــان تاريك شد چون چاه بيژن
ميتوان گفت اين قصيده بازتاب سياسي از وضعيت جامعه است. ستمي كه بيداد ميكرد، وضع سياه حكومت كه باعث سكوت مردم و از بين رفتن افراد مهم و منتقد جامعه شد و آزادي بيان را از مردم گرفت و بسياري از منتقدان و آزادان (سرو اشاره به آزادان) را از بين برد.
زپــاي افكند پس سرو سهي را بـه يك نيرو، چو ديو مردم افكن
اشاره به شورش و جنبش سياسي مردم كه مانند برقي در دستگاه حكومتي افتاد و خرمن حاكم را سوزاند و اين افراد معترض مانند آفتي در نظام شدند.
به غير از گلشن تحقيق، پروين چــه باغي از خزان بودست ايمن
خزان اشاره به حكومت دارد كه مانند پاييز هيچ باغي از آن ايمن نبود و باغ را تمثيلي از جامعه و اجتماع مردم است.
حديث مهر
اين قصيده در مورد مادر و وظايف مادري است كه حس مادر بودن و مسئوليتهايي كه در قبال مادر بودن دارد، جزء وظايف مادر معرفي شده:
گفتا «حديث مهر بيــاموزدت جهــان روزي تو هم شوي چو من اي دوست، مادري
به نظر ميآيد در جامعهي زمان شاعر مادران وقتي بچهدار ميشدند تمام وقتشان را براي تربيت و نگهداري كودكان صرف ميكردند و به كار ديگري نميپرداختند.
تو چون كه سپر شود از كودكان خرد جــز كــار مــادران، نكنــي كــــار ديگري!
اشاره به نقش زن در جامعهي سنتي
مرغ زيرك
همه پيچ و تابش، عيان گير و داري همــه نقش زيبــــاش، روشن ظلامي
هنر و علم
شاعر در ابتداي اين قصيده به ستايش هنر و علم پرداخته است:
گــويند عــارفـان: هنر و علم كيميـــاست وان مس كه گشت همسر اين كيميا طلاست
سپس به اوضاع جامعهي خويش اشاره ميكند.
زان راه، بازگرد كه از رهروان تهي است زان آدمــي بتــرس كه بــا ديو آشناست
پروين در ابيات ديگر اشاره به دزد آشنا دارد كه احتمالاً همان حكومت واقع شده بر جامعه خويش است:
بيگــانــه دزد را بــه كمين ميتــوان گرفت
نتــوان رهيــد ز افــت دزدي كــه آشناست
بشناس فرق دوست ز دشمن به چشم عقل
مفتون مشو كه در پس هر چهره چهرههاست
زنگــارهــاست در دل آلــودگــــــان دهر
هــر پــاك جــامه را نتوان گفت پارساست
وي در بيتي به نكوهش افرادي كه دست روي دست گذاشتهاند و احترامي نميكنند ميپردازد.
اي شاخ تازه رس كه به گلشن دميدهاي آن گلبنـــي كه گل ندهد، كمتر از گياست
در بيتي شاعر ميگويد كه خيلي كارها به دست انسان است و نبايد آن را با قضا و قدر توجيه كرد:
ديوانگي است قصةي تقدير و بخت نيست
از بام، سرنگون شدن و گفتن، اين قضا ست!
شاعر در بيتي اشاره به تزوير و ريا و رشوهخواري قاضيان و فتوادهندگان زمانش اشاره دارد.
آن سفلهاي كه مفتي و قاضي است نام او تا پود و تار جامهاش از رشوه و رياست
گر درهمي دهند، بهشتي طمع كنند كو آنچنان عبادت و زهدي كه بر رياست
در بيت زير پروين تعريفي ديگر از مردم و پادشاه ارائه ميدهد.
جان را هر آنكه معرفت آموخت، مردم است دل را هر آنكه نيك نگه داشت، پادشاست
اي دل ! فلك سفله كجمدار است
در اين قصيده نيز پروين از فاني بودن دنيا و پادشاهان ايراني سخن ميگويد:
بـــاغي كه در آن آشيـانه كردي منزلگــه صيّــاد جـــانشكــار است
از بــد ســري روزگار بـي باك غمگين مشو ايدوست ، روزگاراست
افســانـــهي نو شيروان و دارا ورد ســحر قمــري و هــزار دست
نخواست هيچ خردمند وام از ايام
پروين در اين قصيده اشاره به اوضاع سياسي – اجتماعي جامعه خويش دارد كه هيچ فرد خردمندي از حكومت درخواستي ندارد چون به هر حيلهاي شده آنرا پس ميگيرد:
نخــواست هيــچ خردمنـد وام از ايّام كه با دسيسه و آشوب باز خواهد وام
و در بيتي گريزي به حرص و آز، ناداني ، عجب (خودپسندي) و خودخواهي حاكم اشاره ميكند.
به حرص و آز مبر فرصت عزيز بسر به جهل و عجب مكن عمر بی بديل تمام
زمان رنج شد، اي كرده سالها راحت دم رحیل شد، اي جسته عمرها آرام
به فريبكاري حكومت اشاره دارد:
به گرگ حيله گر اندر لباس چوپان شد شبان بگوي كه تا چشم پوشد از اغنام
اشاره به بی بهره بودن مردم از حكومت و اينكه نيك سرانجامي با پرهيز كاري حاصل ميشود:
كدام تشنـــه بنـوشيد از بسوي تو آب كدام گرسنه در سفرهي تو خورد طعام
چگونه راههايي ، كه خود گمي از راه چگونه حاكم شرعي ، كه فارغ زاحكام
بســي است پرتگه اندرهوي ، پروين مپــوي جز ره پرهيز و پاش نيك انجام
بد منشانند زير گنبد گردان
اين قصيدهي پروين به وضع سياسي – اجتماعي جامعهاش اشاره مي كندف از نيرنگ و ستم حكومت ميگويد:
تیربــد منشانند زير گنبد گــردان از بـدشان چهر جان پاك بگردان
پاي بس را شكستـهاند به نيرنگ دست بسي را ببستهاند به دستان
تــاخر لنگی فتاده است زسسـتي توسن خود را دو اندهاند به ميدان
چند لكن همچو گرگ، حمله بمردم چند دريشـان همي بناخن و دندان
شكنجه حكومت و حمله حكومت به مردم و آسيب رساندن بر آنها:
پردهي كس نشد اين پردهي ميناگون
در اين قصيده پروين به زيبايي از اوضاع خفقان سياسي زمانهاش و مرگ آزاده خواهان و مبارزان سخن ميگويد:
مچر آزاده كه گرگ است در اين مكمن مخور آسوده كه زهر است در اين معجون
شايد بتوان گفت بيت زير اشاره به خيانت بعضي مبارزان ميكند:
چه شدي دوست بر اين دشمن بيرحمت چه شدي خيره براين منظر بوقلمون
و شايد منظور از پردهي ميناگون جامعهي زمان شاعر است كه به ميناگون تشبيه شده
پردهي كس نشو اين پــردهي مينـاگون زشتــرويی چـــه كند آينهي گردون
گرت اي دوست بود ديدة روشن بين
پروين در ابيات زير از اين قصيده به زيبايي به فريبكاري حكومت زمان خويش و قتل و عام و روشنفكران بدست حكومت اشاره ميكند:
نــدهــد هيچ كس نيست طاووس به شغالي كه دم ز شت كند رنگين
چو كبوتر بچه پرواز مكــن فارغ كه به پرواز كه تست قضا شاهين
دل خود بينت بيازرد چنان كژدم تن خــاكيــت ببلعيــد چنــان تنين
خدمت جان
قصيده خدمت جان از خدمت عقل به جان صحبت ميكند. دل مانند لباس است كه از عقل محافظت ميكند:
عقل و خرد جهل از بين ميبرد:
به معمار عقل و خرد تيشه ده كه تــــا خانهي جهل ، ويران كنند
خودبيني ، جهل و عجب، عيب انسان را از او پنهان ميكنند و اگر از آغاز تدبير پايان كار را بكنی هرگز لغزشي نخواهي كرد.
اي دوست
آدم دزد ، نگهبان و دربان نميشود، آدم كه درونش سياه و تاريك است. به جسم ميپردازي و آنرا آباد ميكني در حاليكه دلي كه آباد شده است، ويران نميشود، براي خودت لباس از پرهيز بروز و به تن كن كه اين لباسی است كه پاره نميشود. دانش گوهري است كه گران بدست ميآيد. حوادث هستي را زماني كه آنها را كوچك ببيني آسان ميشود:
دزد طمــع چــو خــاتم تدبير مـا ربود خنديد و گفت: ديو ، سليمان نميشود»
افسانهاي كه دست هوي مينويسدش ديبــاچه رســـالهي ايمــان نميشود.
قطعهها
ستم اغنياء
قطعهي ستم اغنيا اشاره ي روشني به وضع جامعه دوران شاعر دارد نظام ارباب رعيتي و مالياتهاي سنگين و ستمي كه بر مردم و دهقانان روا ميداشتند.
مدت ما جمله بر محنت گذشت نوبت خون خوردن و رنج شماست
با در بيت:
نان خود از بازوي مردم مخواه گر كه تو را بازوي زور آزماست.
و نيز در ابيات :
گفت چنين « كاي پذير نيك رأي صــاعقــهي مــا ســتم اغنياست!
پیشهي آنان همه آرام و خواب قسمتمــا ، درد و غم و ابتلاست
و نيز در بيتي به پايمال كردن حق مردم اشاره دارد:
دولت و آسايش و اقبال و جــاه گر حق آنهاست، حق ما كجاست؟
قوت به خوناب جگر ميخوريم روزي مـــا در دهـــن اژدهاست
اشاره به غارت حكومت و اينكه دولت زمان شاعر و دسترنج مردم را به يغما ميبردند:
حاصل ما را دگران مـــيبرند زحمت ما زحمت بسي مدعاست!
و در بيت زير به تضاد طبقاتي روزگار پروين اشاره دارد: (فقر)
قامت دهقاني به جواني دوتاست! سفره ي ماازخورش ونان تهي است.
سفرهي ما ازخورش ونان تهي است در ده مــا بس شكــم نــاشتـــاست
زيـن همه گنج و زر و ملك جهـــان آنچــه كه ما را ست همين بورياست
همچو من ، زاده شـــاهنشهي است ليــك دو صد وصله ، مرا بر قباست
رنجبــر ارشـــاه بـــود وقت شـام بــــاز چو شب روز شود، بينواست
خــرقــه درويــش ز درمــــاندگي گــاه لحــاف است زمــاني عبـاست
خرمن امســالهي ما را كه سوخت؟ از چه در اين دهكده، قحط و غلاست!
در عـــوض رنج و ســـزاي عــمل آنچــه رعيـّت شنــود، نــاسزاست!
كار ضعيفان زچه بسي رونق است خـون فقيران زچه روبي بهاست؟!
شاعر در ابياتي اشاره به بي عدالتي حاكم بر جامعه دارد:
عــدل ، چـه افتاد كه منسوخ شد؟ رحمت و انصاف، چــرا كيمياست ؟
پير جهان ديده بخنديد :در كاين قصّه ي زوراست ، نه كار قضاست!
مردمي ، عدل و مساوات نيست زان، ستــم و جور و تعّدي رواست.
و به بي عدلي و انصافي قاضي اشاره دارد:
پيـــش كه مظلوم برد داوري؟ فـــكر بـــزرگان همه آز و هواست.
اشاره بر اينكه تهي دستان در جامعهي حتی طبيبان هم بيماران را به خاطر فقردرمان نميكردند.
نبــض تهــدیست نگيرد طبيب درد فقيـــر اي پســرك ، بي دواست
بـي احتـرامـي بـــه فقرا
مــافقــرا از همــه بیگانــه ایم مــردغني بـــا همه كس آشناست
مـــردم اين محكمــه اهريمنند دولت حكــام، زغصـــب و زبـاست
تظاهر و دورويي:
خون بسي پيرزنان خورده است آنكه به چشم من و تو پارساست
مست و هشيار
گفت : بايد حد زنده هشيار مردم ، مست را
گفتكهشياري بيار، اينجاكسي هشيار نيست!»
ديوانه و رنجبر
وضع جامعه و ستم و حكومت:
آب صاف از جوي نوشيدم، مرا خواندند پست گر چه خود خون يتيم و پيرزن نوشيده اند
ديوانه كس نيست كه در ديوانه خانه زنجير شده بسياري از آدميان هم اعمالي ميكنند كه از ديوانگان سر ميزند .
مقام زن
پروين در اين قطعه اشاره دارد كه هيچ تفاوت و تبعيضي نسبت به زن و مرد در قرآن نوشته نشده:
به هيچ مبحث و ديباچه ای حداد قضا ننوشت
براي مرد، كمال و براي زن ، نقصان
اين بيت تبعيض جنسيتي زمان پروين را نشان ميدهد.
در ابيات زير پروين به اين نكته اشاره دارد كه زن به پرورش كودكان ميپردازد و به وظايف و خصايص زن در عرف جامعه اشاره دارد:
زن از نخست بـود ركن خـــانهي هسـتی كه ســاخت خــانهي بي پـاي و بي بنیان
زن از نه راه متاب نمي گداخت چو شمع نميشنــــاخت كس اين راه تيره را پايان
فرشته بود زن آن ساعتي كه چهره نمود فرشته ببين كه بر او طعنه ميزند شيطان
رنج كشيدن ، اندوه خوردن و مهربانی و عطوفت زن.
اگر فلاطن و سقراط بودهاند بزرگ بــزرگ بـــوده ، پرستار خردي ايشان
اشاره به صحبت ما در براي رشد يافتن كودك:
حديث مهر كجا خواند طفل بی مادر نظام و امن كجا يافت ملك بسي سلطان
در بيت زير شاعر به وظايف و نقشهاي زن و مرد اشاره ميكند:
وظيفهي زن و مرد اي حكيم ، دانی چيست يكي است كشتي و آن ديگري كشتيباني
كشتيباني وظيفهي هدايت را دارد.
در اين بيت شاعر به وضعيت اجتماعي زن اشاره دارد و اينكه بايد در جامعه حضور داشته باشد نه اينكه تنها در خانه باشد:
زن نكوي نه بانوي خــانه، تنها بود طبيب بود و پرستار شحنه و دربان
شكايت نكردن زن از كم و زياد زندگي جز صفات زنان داناست و مردان نيك و نيكو ناسزا نميگويند:
ز بيش و كم ، زن دانا ، نكرد روي ترش به حرف زشت نيالود ، نيك مرد دهان
در بيت زير پروين به ارزش زن و اينكه بهتر است زن به تعليم و تربيت بپردازد تا عمرش را تلف نكند:
زني كه گـــــوهر تعليم و تربيت نخـــريد فــروخت گــوهــر عمر عزيز را ارزان
و اشاره دارد كه ارزش آدمي به فضل است نه به لباس:
كسي است زنده كه ازفضل جامعه اي بپوشد نــه آنكه هيچ نيرزد، اگر عــريــان شـود
هميشه فرصت ما صرف نشو در اين معني كه نرخ جامة بهمان چه بود و كفش ، فلان
شكايت پيرزن
فساد دولت زمان پروين در بيت زير نمود يافته است:
روز شكـــار ، پير زني با قباد گفت « كز آتش فساد تو ف جز دود آه نيست!
اشاره به فقر در جامعه:
هنگــام چاشت سفرهي برنان ماببين تا بنگري كه نام و نشان از رفاه نيست !
و در بيت زير ماليات هاي سنگين و نظام ارباب رعيتي و فاصله اي طبقاتي نشان داده شده است:
سنگيني خراج ، به ما عرصه تنگ كرد گندم تو راست ، حاصل ما غير كاه نيست!
و اشاره دارد بر دروغگويي حكومت:
حكم دروغ دادي و گفتــي حقيقت است
كار تباه كـــــردي و گفتي تباه نيست!
ويرانه شد ز ظلم تو هر مسكن و دهي
يغما گر است چون تو كسي ف پادشاه نيست!
فصل 3
از قاجاريه تا پهلوي
تأسيس قاجار با حوادث مهمي در جهان همزمان بود كه ، يكي از آنها انقلاب كبير فرانسه و ظهور ناپلئون بود و ديگر گسترش استعمار اروپا كه از دو سوي شمال و جنوب، به مرزهاي ايران نزديك ميشد و در سراسر دوران يكصد و چهل ساله آنان استقرار داشت.
زندگي پروين مصادف بود با اواخر حكومت قاجار و اوايل دورهي پهلوي در زمان تولد پروين ناصرالدين شاه قاجار در ايران حكومت ميكرد (ناصرالدين شاه 1313 – 1250 ق) – ناصرالدين شاه در ادامه لشكر كشي هاي قبلي به هرات در 1273 ق آن شهر را تسخير كرد. اما انگليسي ها با تصرف جزيرهي خاك و بوشهر تا خرمشهر و اهواز پيش رفتند و تهديد كردند كه نيروهاي خود را به سمت داخل كشور پيش خواهند برد . ناصرالدين شاه و صدراعظم او، ميرزا آقا خان نوري، ناچار طبق معاهده ي « پاريس» (1273 ق/ 1235 ش) جدايي كامل افغانستان را از ايران به رسميت نشناختند. بدين ترتيب خاطر انگليس از توجه ايران يا روسيه به شرق و تهديدهاي ضمن مستعمرهي ذي قيمت هند آسوده شد.ناصرالدين شاه قبل از سفر به فرنگستان امتيازي را به بارون ژوليوتس دورويتر واگذار كرد كه اين امتياز با مخالفت گستردهاي روبرو شد و ملغي گرديد. به موجب امتياز مذكور، حق استخراج معادن كشور و استفاده ازتمام جنگل و قنوات و حق صدور همه نوع محصولات كشور و تأسيس بانك و پست و تلگراف و كارخانجات به مدت هفتاد سال به بارون دورويتر واگذار شده بود . از دلايل ديگر لغو قرارداد اين را نيز شمردهاند كه انجام آن همه تعهدات، براي هيچ شركتي امكان پذير نبود. به علاوه كه روسها نيز رقيب مهمي بودند و به طور جدي وصريح اعتراض ميكردند. در دورهي سلطنت ناصرالدين شاه ايرانيان كما بيش با تمدن غرب آشنايي پيدا كردند و ناصرالدين شاه خود سه بار به اروپا سفر كرد. او در سال 1306 ق/ 1267 ش كه در اروپابه سر ميبرد، امتياز انحصاري توتون و تنباكوي ايران را به مدت پنجاه سال به جرالد تالبوت واگذار كرد. اين عمل نيز باعث اعتراض شديد بازرگانان و دست اندركاران صنعت كشت و برداشت و فروش توتون و تنباكو در ايران و روحانيون شد.روسها نيز ، كه چنين امتيازي را براي رقيب پر سود ميديدند .در آشكار و نهان با آن به مخالفت برخاستند. در نتيجه ناصرالدين شاه به ناچار امتياز مذكور را لغو كرد.
ناصرالدين شاه پس از پنجاه سال سلطنت در ذي حجه 1313 ق، در حالي كه در تدارك برگذاري جشنهاي پنجاهمين سال پادشاهي خود بود، در حرم حضرت عبدالعظيم به دست ميرزا رضاي كرماني كشته شد. با مرگ او آخرين مرد مقتدر سلسلة قاجار نيز از ميان رفت وميدان براي رقابتهاي سياسي، اقتصادي روس و انگليس بيشتر باز شد.
مظفرالدين شاه (1324-1313ق) : اين مرد ضعيف النفس و عليل المزاج ، كه به راستي عمر بي حاصل و درازي را در شهر تبريز گذرانيده بود، پس از چهل و پنج سال انتظار سرانجام بعد از مرگ پدر بر تخت سلطنت جلوس كرد. در اواخر 1314 ق امين السلطان را از صدارت بر كنار ساخت و امين الدوله را ، كه از وجاهت مردمي برخوردار بود، به جاي او تعيين نمود. امين الدوله دست به اقدامات اصلاحي زد؛ اما تحريكات امين السلطان مانع ادامهي كار شد.
امين السلطان دوباره به وزارت رسيد و رفتار نارواي او موجب اعتراضات شديدي گرديد. شاه ديگر با وي را از صدارت بركنار كرد و شاهزاده سلطان عبدالمجيد ميرزا (عين الدوله) را به جاي او منصوب ساخت. خشونت عين الدوله ماجراي نوز بلژيكي كه رئيس گمركات ايران بود، حادثهي بانك كه طي آن روسها قصد ساختن بانك استقراض را در گورستان متروكهاي در بازار تهران داشتند ، اختلاف شيعه و شيخيه در كرمان و به چوب بستن حاج ميرزا محمد رضا از روحانيون بلندپايه ، سرانجام خشم مردم را برانگيخت.
عين الدوله بازرگانان تهران را به بهانهيگران كردن قند در تهران مجازات كرد. بازاريان در مسجد شاه اجتماع كردند. اما اين تجمع توسط امام جمعه به هم خورد و عدهاي كه آيت الله طباطبائي و آيت الله عبدالله بهبهاني در شمار آنها بودند به حضرت عبدالعظيم مهاجرت كردند. درخواستهاي آنان توسط سفير عثماني به گوش شاه رسيد و شاه با تقاضاهاي آنها موافقت كرد.در زمرهي اين درخواستها ، يكي نيز تأسيس عدالتخانه بود.
شاه ، روحانيون و مردم را به تهران بازگردانيد و به عين الدوله دستور داد كه پيشنهادهاي آنان را عملي سازد. اما عين الدوله توجهي نكرد و در صدد برآمد تا با دستگيري اشخاصي كه آنان را مايهي تحريك مي دانست ، در مقابل معترضان ايستادگي كند. از جمله كساني كه ميبايست دستگير شود شيخ محمد واعظ بود، اما پس از دستگيري او ، گروهي از مردم و طلاب به اعتراض برخاستند و طلبهاي به نام سيد عبدالحميد كشته شد. معترضان تصميم گرفتند به قم عزيمت كنند. در آنجا تأسيس دارالشوري را نيز جزو درخواست هاي خود قرار دادند و مصرانه ازشاه خواستند تا با حكومت مشروطه موافقت كند.
صدور فرمان مشروطه
مظفرالدين شاه پس از مدتها مقاومت در مقابل آزادي خواهان و مشروطه طلبان، سرانجام درخواست هاي مهاجران را پذيرفت و فرمان مشروطه را صادر كرد. نظام نامه ي انتخابات به سرعت تدوين گرديد و انتخابات تهران در 1324 ق/ 1285 انجام گرفت. قانون اساسي توسط مشيروالدوله ، ناصرالملك ، محتشم السلطنه، مشيرالملك تنظيم و به مجلس برده شد و شاه نيز آن را در 14 ذي قعدهي 1324 ق امضاء كرد و پنج روز پس از آن درگذشت.
نتيجه گيري
در غايت اين بررسي اين پرسشها بسيار قابل تحمل است كه :
- شرايط اجتماعي – سياسي زمان پروين اعتصامي چه اندازه زمينه ساز آسيبهاي اجتماعي بوده است؟
- ساختار پدر سالانه ي زمان پروين تا چه اندازه آسيبهاي اجتماعي زنان را تسهيل ميبخشد؟
- براساس ساختار پدر سالانه زمان پروين ، رفتار اجتماعي زنان منجر به آسيبهاي اجتماعي ميشود يا آنها را كم رنگ تر ميسازد؟
در پاسخ به پرسشهاي فوق ميتوان اينگونه به بررسي پرداخت كه:
پروين در آثار خويش گاهي به ستايش عشق ، حكمت،هنر، فضايل اخلاقي ، علم، خودورزي ، نيت پاك، و گاه به ذم خود پسندي و غرور و چهل پرداخته است.
بشنو زمن كه ناخلف افتاد آن پســر كه جهل و عجب ، گوش به پندر پدر نداشت
...
زهد با نيت پاك است، نه با جامه پاك اي بــس آلـــوده كه پــاكيزه زدايي دارد.
...
و در اشعار ديگري به زيبايي به ترسيم اوضاع سياسي – اجتماعي زمانش پرداخته است ، در جايي از خفقان سياسي ، زورگويي حاكم، بی خردي دولت ، ستم و زورگويي و گرفتن مالياتهاي سنگين و بردن دست رنج مردم، رياكاري و فريب دولت و حاكم ، فساد در دستگاههاي مالي، رشوه، فساد قضات ، بي عدالتي ، فاصله طبقاتي زياد، فقر مردم و ثروت گروهي ، فاني بودن حكام ، دزدي ، بي احترامي به فقرا، گرفتن فعالان سياسي سخن ميگويد و ساختار كلي و شرايط حاكم بر جامعه را ترسيم ميكند:
از حقـــوق پــايمال خويشتن كن پرسشي چند ميترسي زهر خان جناب اي رنجبر
گركه اطفال تو بي شامندشبها، پاك نيست خواجه تيهوميكند هر شب كباب اي رنجبر
در خور دانش، اميرانند و فــــرزندانشان تو چه خواهي فهم كردن از كتاب اي رنجبر
بــــاغي كــــه در آن آشــــيانـــه كردي منـــزلگه صيّــــاد جــــــانشكــــار است
حــــاصـــل مـــا را دگــــران مــيبرند زحمت مـــا زحمـــت بــــي مــدّعـاست !
نبــــض تهـــيدســــت نگــــيــــرد طبيب در فقيـــر اي پســــرك ، بــــــي دواست
آن سفلهاي كه مفتي و قاضي است نام او تاپود و تار جامه اش از رشوه و رياست.
شاعر پس از توصيف اوضاع زمانش ، نقش زن در اين جامعه ي آشفته را بررسي كرده است. در جامعهاي كه بي عدالتي و فقر و بدبختي گريبان عامه ي مردم را گرفته است ، زن چه جايگاهي ميتواند داشته باشد؟ جز اينكه در خانه بماند و از اجتماع دور باشد.
با توجه به اشعار پروين ميتوان اينگونه نتيجه گرفت كه در عصر پروين دو گونه زن به زيستن ميپرداختند گروه اول زناني مانند پروين كه به آگاهي حقوق خويش رسيده بودند و به وضع جامعه اعتراض داشتندو به نوعي (شعر گفتن ف داستان نويسي و ...) در جامعه حضور داشتند و اينان شير زنان و دلاور زنان زمان خويش بودند و نهاد مقاومت ، ايستادگي ، شجاعت ، محكم بودن ، دلاوري و...بودند و گروه دوم زناني كه براساس وضع جامعه ، خفقان سياسي و شرايط پدر سالاري جامعه در خانه ماندند و به تربيت كودكانشان پرداختند و پروين به در نقش مادر در تربيت كودك بسيار تاكيد دارد و آن را مهم و اصلي ترين وظيفهي زن دانسته است:
زن درايران پيش ازاين گويي كه ايراني نبود پيشهاش، خبر تيره روزي و پريشاني نبود
نور دانش را زچشم زن نهان ميداشتند اين نـــدانستن ، زپستي و گرانجاني نبود
تــوچــــون كه پر شود از كودكان خود جــــز كار مــادران، نكني كار ديگري !
و در جايي به ستايش و بزرگي مقام زن پرداخت است و به ستايش حضور زن در اجتماع
اگر فــلاطن و سقراط بودهاند بــزرگ بـــزرگ بــوده ، پرستار خردي ايشان
زنـــي كه گوهر تعليم و تربيت نخريد فـــروخت گــوهر عمر عزيز را ارزان
با توجه به مطالب بررسي شده ميتوان نتيجه گرفت شرايط سياسي – اجتماعي زمان پروين زمينه ساز بسياري از آسيبها بوده است مانند ايجاد شراي فقر و مردمان فقير و رواج كم دانشي با ايجاد شرايط كم دانشي و مردمان كم دانش از طريق اختصاص دادن علم و دانش به اميران و همچنين ايجاد شرايط بي عدالتي و مردمان معترض.
همانگونه كه پيداست اكثر مردم از شرايط موجود ناراضي بودند و عدهاي كمي راضي بودند و سود ميبردند و براي همين اين شرايط از بين نميرفت.
عده اي مانند قاضيان رشوه مي گرفتند و از اين شرايط سود ميبردند.
با توجه به مسائل فوق و جامعهي پدر سالار كه زنان را از اجتماع دور ميساخت و از دور بودن زنان از اجتماع سود ميبردند ، زنان وضع اسفباري داشتند. عدهاي معترض پيدا و عدهاي خانه نشين و شايد معترض پنهان
زن كه عامل براي توسعه امروزه معرض شده وقتي در جامعه ي زمان پروين از اجتماع دور بوده چگونه مي توانست به رشد و تكامل دست يابد و فرزندان سالم تربيت كند زني كه خود ناقص است و تنها در خانه زيسته نميتوانست فرزندان سالم و رشد يافته تربيت كند و به اجتماع تحويل دهد و مسأله اجتماعي از اينجا شكل ميگيرد و آنگاه كه فرزندان در اجتماع مي روند و به دليل تربيت ناصحيح و رشد ناكافي به كج روي (رشوه گيري قاضي) ميپردازند و يا به درستي در اجتماع مفيد واقع نميشوند آسيب اجتماعي در اينجا شكل ميگيردو به درستي شرايط جامعه و نظام پدر سالاري اينگونه افرادي تربيت مي كرده كه حتي اگر تشكيل زندگي ميدادند به دليل كمبودهاي كه داشتند و شرايط نامطلوب جامعه و عدم رشد مادر آسيب اجتماعي شكل مي گرفت. پس ما به اين نتيجه دست يافتيم كه شرايط جامعه و نظام پدر سالار آسيبهاي اجتماعي جامعه و زنان را تسهيل ميبخشيده و نقش پررنگي در شكل گير آسيبهاي اجتماعي داشته است . و رفتار اجتماعي زنان منجر به آسيبهاي اجتماعي فرزندانشان و كماكان افراد جامعه ميشده است. كه اين ظرافت بيان پروين به اين وضوح در مطالعه ي تاريخ ديده نشد .
منابع
- ابراهيمي . جعفر . گزيده اشعار پروين اعتصامي . تهران : نشر پيدايش ،1383
- چاوش اكبري (سينا) ي تبريزي . رحيم . حكيم بانوي شعر فارسي ، زندگي و شعر پروين اعتصامي . تهران : نشر ثالث ، 1380
[1] - گزيده اشعار پروين اعتصامي/ گردآورنده: جعفر ابراهيمي (شاهد)، تهران: نشر پيدايش، 1383
[2]- حكيم بانوي شعر فارسي، زندگي و شعر پروين اعتصامي / نويسنده : رحيم حاوش اكبري ( سينا) ي تبريزي تهران : نشر ثالث ، 1380
[3] - حكيم بانوي شعر فارسي، زندگي و شعر پروين اعتصامي / نويسنده : رحيم چاوش اكبري (سينا)ي تبريزي، تهران: نشر ثالث، 1380

ana
said:
|
besyar ali va jazab ast besyar ali ast .mitavanim mataleb adabi bishtari az in nevisande begzarid?.cheghasr jaleb "jame shenasi adabiat |
|
nastaran
said:
|
... man shoghlam vekalate .mishe khanom rezaee az zanane moaser ham benevisan kheili daghigh va hoshmandane zanan zamane parvin ro tarsim kardan.montzere didane darkhastam hastam |
|




